خوردگی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوردگی . [ خوَرْ / خُرْدَ / دِ ] (حامص ) کوچکی . صغیری . خردگی : نگاه کن که بقا را چگونه می کوشد بخوردگی منگر دانه ٔ سپندان را. ناصرخسرو. ◄ ازبین رفتگی قسمتی از چیزی چون ازبین رفتگی قسمتی از گوشت بدن بر اثر قرحه و امثال آن : طلاء دیگر که کفتگی کهن را و خوردگی را سود دارد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). ♦ کرم خوردگی دندان ؛ ازبین رفتگی دندان . ◄ عمل خوردن . تأکل . اکل . (ناظم الاطباء). ♦ کرم خوردگی درخت ؛ خوردن کرم درخت را، و آن آفتی است بر درخت که بر اثر کرم های ریزه حاصل شود. ◄ عمل شرب . نوش . جرعه . شربت . (ناظم الاطباء).