خورنده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خورنده . [ خوَ / خ ُ رَ دَ / دِ ] (نف )آنکه می خورد. اکیل . طاعم . آکل . اَکّال : خوری خلق را و دهانت نبینم خورنده ندیدم بدین بی دهانی . منوچهری . گر با خردی چرا نپرهیزی ای خواجه از این خورنده اژدرها؟ ناصرخسرو. زبهر دانش و دین بایدش همی مردم که خود خورنده جز این بی شمار و مر دارد. ناصرخسرو. هر ابائی که درخورد ببساط وآورد در خورنده رنگ نشاط. نظامی . اما نگذارم از خورش دست گر من نخورم خورنده ای هست . نظامی . خورنده که خیرش برآید ز دست به از صائم الدهر دنیاپرست . سعدی (بوستان ). هوس ؛ نیک خورنده . (منتهی الارب ). اکول ؛ بسیار خورنده . ج، خورندگان . ◄ فراخ دل . آنکه از خود چیزی دریغ نمی دارد. کنایه از خرّاج : چون سالی چند برآمد خلیل بمرد و مردی بود از خزانه نام او سلیمان بن عمرو و کنیتش ابوعینان، مردی فراخ دل و خورنده و پدرش عمرو او را نیکو داشتی، خلیل او را وصیت کرد و حجابت و سقایت بدو داد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). ◄ نان خور. (یادداشت بخط مؤلف ). خانواده . اهل بیت . (ناظم الاطباء). آنکه تحت تکفل کس دیگر است : یکی از علماء خورنده بسیار داشت و کفاف اندک . (گلستان سعدی ). این دو نفر حساب دخل و خرج خود کرده اند، یکی را یک نفر خورنده زیاد بوده آن ... یک نفر زیاده از من است . (مزارات کرمان ص ٥٢). ◄ آنکه ملک کسی را بحق و یا ناحق تصرف کند. (ناظم الاطباء). ◄ خورند. لایق .