خوزی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوزی . [ ] (اِ) کوفته شده مانند گوشت . (ناظم الاطباء). کوفته . (برهان ). نوعی غذا : آن مثل کز پیش گفتند ای پسر من بشعر آرم کنون ازبهر تو گنده پیری گفت چون خوزی بریخت مر مرا نان تهی بود آرزو. ناصرخسرو.
خوزی . [ ] (ص نسبی ) منسوب به خوزستان است . (یادداشت بخط مؤلف ) : در مدت فراخی نوش لبان تو دل تنگ تنگ شکّر خوزی و عسکری . ؟ (از شرفنامه ٔ منیری ). ◄ زبان خوزستانی که ملوک و اشراف ایران در خلوات و در حمام و امثال آن بدان متکلم بوده اند. (ازابن المقفع از ابن الندیم ). الخوز لغة منسوبة الی کور خوزستان و بها یتکلم الملوک و الاشراف فی الخلا و مواضع الاستفراغ و عند التعری فی الحمام . (مفاتیح ص ٧٥). ◄ منسوب به شعب الخوز که محلتی است در مکه . (از انساب سمعانی ). ◄ منسوب به سکةالخوز اصفهان . (ناظم الاطباء).
خوزی . [ ] (اِخ ) دهی است از دهستان وراوی بخش کنگان شهرستان بوشهر، کنار راه فرعی لار به گله دار. این دهکده در جلگه قرار دارد با آب و هوای گرمسیری و ٤١٠ تن سکنه . آب آن از قنات و باران و محصول غلات و کنجد و تنباکو و شغل اهالی زراعت است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).