خوش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) (اِ.) = خوشه. خشو:<BR>۱- مادر زن.<BR>۲- مادر شوهر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ) [ په. ] (ص.) ۱- خوب، نیک. ۲- شاد، شادمان.
(~.) (ص.) خشک، خشکیده.
(~.) (اِ.) = خوشه. خشو: ۱- مادر زن. ۲- مادر شوهر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوش . [ خ َ ] (ع اِ) تهیگاه . خاصره خواه از انسان باشد و یا غیر انسان . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ).
خوش . [ خوَش ْ / خُش ْ ] (اِخ )دهی است جزء دهستان سجاس رود بخش قیدار شهرستان زنجان، واقع در شمال باختری قیدار با ٣٦٠ تن سکنه . آب آن از سجاس رود است . (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ٢).
خوش . [ خوَش ْ / خُش ْ ] (اِخ ) قریتی است به اسفراین . (از معجم البلدان ) (یادداشت مؤلّف ).
مترادف و متضاد واژهدان
خوب، نیکو، نیک (متضاد: بد) خشنود، خوشحال، خوشدل، شاد، شادمان، مبتهج، مسرور (متضاد: ناخوش، ناشاد) باصفا، خرم، مصفا، نزه (متضاد: بیصفا، بیطراوت) شیرین، نغز آسوده، بیخیال، سرحال، مرفه (متضاد: ناآسوده) مهنا بدیع، زیبا بوسه، ماچ قبله
فرهنگ طیفی واژهدان
سرحال، سرزنده، خرسند، سرگرم، خوشرو، امیدوار الکیخوش