خوش آمد
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوش آمد. [ خوَش ْ / خُش ْ م َ ] (مص مرکب مرخم، اِمص مرکب ) تملق . تبصبص . چاپلوسی . (یادداشت مؤلف ) : من چو طبع لطیف خواجه کمال غزلی بد نمیتوانم گفت گر نگویم قصیده باکی نیست من خوش آمد نمی توانم گفت . مولا طوسی (از تذکره ٔ دولتشاه سمرقندی ). از نظم و نثر هرچه بطبعش خوش آمده ست دیوان بنده پر ز خوش آمد نوشته است . آذری . روشندلان خوش آمد شاهان نکرده اند آئینه عیب پوش سکندر نمیشود. الهی . ♦ برای خوش آمد ؛ برای تملق . برای چاپلوسی : حسین فلان کار را برای خوش آمد حسن کرد. ◄ موردپسند. مطبوع . موردعلاقه : مجنون ز خوش آمد سلامش بنمود تقربی تمامش . نظامی . آنچه خصم از خصم برحسب خوش آمد خویش گوید اعتماد را نشاید. (رساله ٔ سیر و سلوک خواجه ٔ طوسی ). خوش آمد نیست سعدی را در این زندان جسمانی اگر تو یکدلی با او چو او در عالم جان آی . سعدی (خواتیم ).