خوش نفس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوش نفس . [ خوَش ْ / خُش ْ ن َ ف َ ] (ص مرکب ) آنکه نَفَس او خوش آیند وخوشبوی بود. (یادداشت مؤلف ). مبارک دم : از عباد ملک العرش نکوکارترین خوشخویی خوش سخنی خوش نفسی خوش حسبی . منوچهری . تا خوش نفسی بدست نارم بی پای بسر دویده خواهم . خاقانی . چون گشت صبا خوش نفس از مشک و می صبح خوش کن نفس از مشک و می انگار صبائی . خاقانی . ما گرچه بنطق طوطی خوش نفسیم بر شکر گفته های سعدی مگسیم . مجد همگر. بخندید کای بلبل خوش نفس تو از گفت خود مانده ای در قفس . سعدی . ساقیان سیم ساق و شاهدان شوخ چشم عاشقان خوش نفس جان پروران خوش نشین . ؟ (از ترجمه ٔ محاسن اصفهان ). مجلس بزم عیش را غالیه ٔ مراد نیست ای دم صبح خوش نفس نافه ٔ زلف یار کو. حافظ.
خوش نفس . [ خوَش ْ / خُش ْ ن َ ] (ص مرکب ) خوش طینت . پاک طینت . خیرخواه عموم مردم . مقابل بدنَفْس . (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی