خوشنام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوشنام . [ خوَش ْ / خُش ْ ] (ص مرکب ) نکونام . صاحب حسن شهرت . صاحب شهرت نیکو. دارای شهرت نیکو. مقابل بدنام . (یادداشت مؤلف ) : براهیم خوشنام کز مدحش الا صفات براهیم ادهم ندارم . خاقانی . حسن معشوق است بی آرام می خواهد مرا عشق دارد غیرتی خوشنام می خواهد مرا. رضی دانش (از آنندراج ). ◄ از اسامی مردان است . (یادداشت مؤلف ).
خوشنام . [ خوَش ْ / خُش ْ ] (اِخ ) دهی است از دهستان ای تیوند بخش دلفان شهرستان خرم آباد واقع در ٢٤ هزارگزی شمال نورآباد. با ١٢٠ تن سکنه ازطایفه ٔ ای تیوند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).