خوشنود
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوشنود. [ خوَش ْ / خُش ْ ](ص ) قانع. راضی . خرسند. (ناظم الاطباء) : بگیتی در ازمرگ خوشنود کیست که فرجام کارش نداند که چیست . فردوسی . تو خواهی که من شاد و خوشنود باشم به سه بوسه ٔ خشک در ماهیانی . فرخی . امیر گفت ... من از وی خوشنودم و سزای آن کس که در باب وی سخنی محال گفت فرمودیم . (تاریخ بیهقی ). رسول گفت با تنی درست و شادکامی و همه کارها بمراد و از سلطان معظم که بقاش باد و او را بزرگتر رکنی است خوشنود. (تاریخ بیهقی ). و فرستاده ٔ خدا از او خوشنود بود. (تاریخ بیهقی ). و روزگاری داشت با راحت و آسانی و سپاهی و رعیت از وی خوشنود. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). خالق از وی بدوجهان خوشنود دعوت خلق را در او ایجاب . سوزنی . از جهان زو بوده ام خوشنود و بس . خاقانی . دو سال خدمت این بنده کردم و امروز ز بخت شاکر و از روزگار خوشنودم . ظهیر فاریابی . بدم گفتی و خرسندم جزاک اﷲ نکو گفتی سگم گفتی و خوشنودم عفاک اﷲ کرم کردی . سعدی . ◄ خوشحال . شاد. مسرور. مشعوف . (ناظم الاطباء).