خوشه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوشه . [ ش َ / ش ِ] (اِ) اجتماع گلها و یا میوه ها که بواسطه ٔ محوری که قائم به همه ٔ آنهاست نگاه داشته شده اند مانند خوشه ٔ انگور و خوشه ٔ خرما و خوشه ٔ گندم و خوشه ٔ تمشک و جز آن . (ناظم الاطباء). مجموع حب های رستنی که بهم پیوسته باشد. سنبل . شنگله . (یادداشت مؤلف ) : ز تاک خوشه فروهشته و ز باد نوان چو زنگیانی بر بادپیچ بازیگر. ابوشکوربلخی . به خروار از آن پس ده و دوهزار به خوشه درون گندم آرند بار. فردوسی . ز گاوان گردون کشان چل هزار به خوشه درون گندم آرند بار. فردوسی . خورش هست چندان که اندازه نیست به خوشه درون هست اگر تازه نیست . فردوسی . از آن خوشه ای چند ببرید وبرد به ایوان و خوالیگرش را سپرد. فردوسی . آن خوشه بین چنانکه یکی خیک پر نبیذ سربسته و نبرده بدو دست هیچکس . بهرامی . ترا تنت خوشه ست و پیری خزان خزان تو بر خوشه ٔ تنت زد. ناصرخسرو. دگرگون شدی و دگرگون شود چو بر خوشه باد خزان بروزد. ناصرخسرو. گهی بدرود خوشه ت ورزکاری گهی بشکست شاخی باغبانت . ناصرخسرو. به خوشه در از بهر بیرون شدن چنان جمله شد ماش و سنگ و نخود. ناصرخسرو. چه بیم داری از شیر کو ندارد چنگ چه خیر جویی از خوشه کوندارد بر. مسعودسعد. نهال دید درخت شده و آن خوشه ها از او آویخته . (نوروزنامه ٔ خیام ). درخت انگور دید چون عروس آراسته، خوشه بزرگ شده و از سبزی بسیاهی آمده چون شبه می تافت . (نوروزنامه ). برحذرم ز آتش اجل که بسوزد کشت حیاتی که خوشه در دهن آورد. خاقانی . گیسوان بافته چون خوشه چه دارید هنوز بندآن خوشه که آن بافته تر بگشائید. خاقانی . از دانه ٔ دل به کشت شادی یک خوشه بسالیان مبینام . خاقانی . چو خوشه چند شوی صدزبان نمی خواهی که یک زبان چو ترازو بوی بروز جزا. خاقانی . دانه فشان گشته به هر گوشه ای رسته ز هر دانه ٔ او خوشه ای . نظامی . هرکه مزروع خود بخورد خوید وقت خرمنش خوشه باید چید. سعدی . ♦ امثال : خوشه یکسر دارد . (از مجموعه ٔ امثال مختصر چ هند). ♦ خوشه ٔ ارزن ؛ سنبل ارزن . مسطو. (منتهی الارب ). ♦ خوشه ٔ انگور ؛ عنقود. (یادداشت مؤلف ). عذق . (منتهی الارب ) : چون قوس قزح برگ رزان رنگ برنگند در قوس قزح خوشه ٔ انگورگمان است . منوچهری . نقل ما خوشه ٔ انگور بود ساغر سفچ بلبل و صلصل رامشگر و بر دست عصیر. بوالمثل . مه گرچه دهد نور به انگور ولیکن ز آن خوشه ٔ انگور ندارد که تو داری . سیدحسن غزنوی . گرچه مشعبد ز موم خوشه ٔ انگور ساخت ناید از آن خوشه ها آب خوشی در دهان . خاقانی . ♦ خوشه ٔ خرما ؛ قسمتی از میوه ٔ درخت خرماکه به یک محور پیوسته و از شاخسار آویزان است . (یادداشت مؤلف ). مسطو. عرجون . کیاسه . غمشوش . قطف . قنو. عطل . عذق . عهان . (منتهی الارب ) : زین روی چون کرامت مریم بباغ عمر از نخل خشک خوشه ٔ خرما برآورم . خاقانی . ♦ خوشه ٔ دل ؛ کنایه از دل و امعاء و احشاء : ز دانا جوی پند ایرا که آب پند خوش یابی چو دانا خوشه ٔ دل را بدست عقل بفشارد. ناصرخسرو. ♦ خوشه ٔ عمر ؛ کنایه از سالیان عمر : در دانه ٔ دل نماند مغز آوخ در خوشه ٔ عمر دانه بایستی . خاقانی . ♦ خوشه ٔ عنب ؛ خوشه ٔ انگور : آنکه زلفش چو خوشه ٔ عنب است . فرخی . ♦ خوشه ٔ قرآن ؛ کنایه از قرآن مجید : به خوشه ٔ قران در مبین دانه را به انگور دین در رها کن عصیر. ناصرخسرو. ♦ خوشه ٔ گندم ؛ سنبله . سنبل . مجموعه های گندم که در غلاف در گرد ساقه ای متصل باشد. (یادداشت مؤلف ). ♦ خوشه ٔ نسترن ؛ دسته گل نسترن : چو خوشه ٔ نسترن پروین درخشنده به سبزه بر بزر و گوهران آراسته خود را چو دارایی . ناصرخسرو. ◄ قسمی مروارید قیمتی که بدان ماند که چند مروارید را بهم پیوسته و از آن سنبله و خوشه کرده اند. (از الجماهر بیرونی ) : تنش سیم و شاخش زیاقوت و زر برو گونه گون خوشه های گهر. فردوسی . ◄ نام مرغی است . (برهان قاطع) : هست مرغی که خوشه نام وی است پیش دریای چین مقام وی است . آذری (از انجمن آرای ناصری ). ◄ آژفنداک و قوس قزح . ◄ پاره . قطعه . ◄ پدرزن . ◄ پدر شوهر. (ناظم الاطباء). ◄ (اِخ ) کنایه از برج سنبله و عرب آنرا عذراء خوانده است . این صورت در منطقةالبروج واقع و از چندین ستاره تشکیل میشود. برج خوشه بر صورت زنی تخیل شده که گاهی خوشه ای بر دست چپ آن تصویر می نمایند. (یادداشت مؤلف ) : بگشت اندر این نیز چندی سپهر چو از خوشه بنمود خورشید چهر. فردوسی . پدر بر پدر پادشاهی مراست خور و خوشه و برج ماهی مراست . فردوسی . خوشه کزان سنبل تر ساخته سنبله را بر اسد انداخته . نظامی . هفتصد و پنجاه و چار از هجرت خیرالبشر مهر را جوزا مکان و ماه را خوشه وطن . حافظ. ♦ برج خوشه ؛ برج سنبله : بدو گفت گردوی انوشه بدی چو ناهیددر برج خوشه بدی . فردوسی . امسال برج خوشه شعیر اندر آسمان . سوزنی . از همه کشته ٔ فلک دانه ٔ خوشه خورد و بس چون سوی برج خوشه رفت از سر برج آذری . خاقانی . ♦ خانه ٔ خوشه ؛ برج سنبله . ♦ خوشه ٔ پروین ؛ نام دسته ٔ ستاره های پروین . رجوع به پروین شود : رو که ز عکس لبت خوشه ٔ پروین شده ست خوشه ٔ خرمای تر بر طبق آسمان . خاقانی . نسرین را به خوشه ٔ پروین بپرورند. خاقانی . خوی برخ چون گل و نسرین شده خرمن مه خوشه ٔ پروین شده . نظامی . ز مروارید تاج خسروانیت یکی در خوشه ٔ پروین نباشد. سعدی . آسمان گو مفروش این عظمت کاندر عشق خرمن مه به جوی خوشه ٔ پروین به دو جو. حافظ. ♦ خوشه ٔ چرخ ؛ ششمین برج فلکی که سنبله است و در این معنی گاه لفظ خوشه آید. (از ناظم الاطباء) (از آنندراج ). ♦ خوشه ٔ سپهر ؛ خوشه ٔ چرخ . برج سنبله . (برهان قاطع). ♦ خوشه ٔ فلک ؛ کنایه از خوشه ٔ چرخ . کنایه از خوشه ٔ سپهر. برج سنبله . (یادداشت مؤلف ) : دانه از خوشه ٔ فلک خوردی که به پرواز رستی از تیمار. خاقانی .