خوشگوی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوشگوی . [ خوَش ْ / خُش ْ ] (نف مرکب ) خوش سخن . خوش زبان . خوشگو : و چون سخن گوید خوش سخن و خوشگوی و خوش زبان و خوش آواز باشد. (ترجمه ٔ طبری بلعمی ). تا ز بر سرو کند گفتگوی بلبل خوشگوی به آواز زار. منوچهری . تو بدو گوی که ای بلبل خوشگوی میاز. منوچهری . کاحسنت زهی ندیم خوشگوی آزادترین نسیم خوشبوی . نظامی . عشرت خوش است و بر طرف جوی خوشتراست می بر سماع بلبل خوشگوی خوشتر است . سعدی (بدایع). ای گل خوشبوی من یاد کنی بعد ازین سعدی بیچاره بود بلبل خوشگوی من . سعدی (بدایع). خاک شیراز همیشه گل خوشبوی دهد لاجرم بلبل خوشگوی دگر بازآید. سعدی . مردی ظریف و خوشگوی بود. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ). دلم از پرده بشد حافظ خوشگوی کجاست تا بقول و غزلش ساز نوایی بکنیم . حافظ.