خوشی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(خُ) (حامص.)<BR>۱- نیکی، خوبی.<BR>۲- شادمانی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خُ) (حامص.) ۱- نیکی، خوبی. ۲- شادمانی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوشی . [خوَ / خ ُ ] (حامص ) شادی . فرح . سرور. شعف . نشاط. خوشحالی . خرسندی . آسایش . راحت . عشرت . عیش . خرمی . (ناظم الاطباء). خوشدلی . طرب . (یادداشت مؤلف ) : چنین گفت خرم دلی رهنمای که خوشی گزین زین سپنجی سرای . فردوسی . گرازیدن گورو آهو بدشت برینگونه بر چند خوشی گذشت . فردوسی . چو این روزگار خوشی بگذرد چو پولاد روی زمین بفسرد. فردوسی . بشادی بباش و بنیکی همان ز خوشی مپرداز دل یک زمان . فردوسی . اینت خوشی و اینت آسانی روز صدقه است و بخش و قربانی . فرخی . بدین خرمی و خوشی روزگار بدین خوبی و خرمی شهریار. فرخی . شادی و خوشی امروزبه از دوش کنم . منوچهری . هم از بوسه شکر بسیار خوردند هم از بازی خوشی بسیار کردند. (ویس و رامین ). و این شهر را سخت دوست داشتی که آنجا روزگار بخوشی گذاشته بود. (تاریخ بیهقی ). معروض میدارم این سخن را بخوشی دل . (تاریخ بیهقی ). جهان چو روضه ٔ رضوان نماید از خوشی هر آنگهی که در او بنگری بعین رضا. سوزنی . در آن مجلس خوشی را باز کردند نوا بر میزبان آغاز کردند. نظامی . تو خوشی جویی درین دار الم دلخوشی این جهان درد است و غم . عطار. نداندکسی قدر روز خوشی مگر روزی افتد به سختی کشی . سعدی (بوستان ). ♦ امثال : خوشی آزارش میدهد . خوشی زیر دلش زده . ♦ ناخوشی ؛ ناراحتی : ♦ خوشی عیش ؛ شادی و آسایش زیست : کنون بدانند از خرمی و خوشی عیش که چون زیند خوش از عدل پادشاه زمان . فرخی . که تا چند ازین جاه و گردنکشی خوشی را بود در قفا ناخوشی . سعدی . ◄ لذت . (یادداشت مؤلف ) : ایدون فروکشی بخوشی آن می حرام گویی که شیر مام ز پستان همی مکی . کسائی . ز خوشی گیتی چه دارید بهر ز گردون جدا نیست تریاک و زهر. فردوسی . تا بود لهو و خوشی اندر عشق . فرخی . چون شهد و شکر عیشی از خوشی و شیرینی چون ریگ روان جیشی از پری و بسیاری . منوچهری . غلام و جام می را دوست دارم نه جای طعنه و جای ملام است همی دانم که این هر دو حرامند ولیکن این خوشیها در حرام است . منوچهری . آن گل که مر او را بتوان خورد بخوشی وز خوردن آن روی شود چون گل پر بار. منوچهری . ◄ خوبی . نیکویی . بهتری . مقابل بدی . مهربانی . عزت . احترام . بزرگواری : بیامد هم آنگه خجسته سروش بخوشی یکی راز گفتش بگوش . فردوسی . تا هیچ بدی و ناهمواری از او در وجود نیاید بگفتار و کردار الا نیکویی و خوشی . (نوروزنامه ٔ خیام ). ◄ نیکی . احسان : ز خوشی و خوی خردمندیم بهانه چه داری که نپسندیم . اسدی . ◄ نزهت . سرسبزی . خرمی : یکی شهر دید از خوشی چون بهشت در و دشت و کوهش همه باغ و کشت . اسدی . ز خوشی بود مینوآباد نام چو بگذشت از او پهلوان شادکام . اسدی . ◄ عشوه . ناز : خوب داریدش کز راه دراز آمد با دوصد کشی و با خوشی و ناز آمد. منوچهری . ◄ قشنگی . لطافت . زیبایی : بهار اگر نه ز یک مادر است با تو چرا چو روی تست بخوشی و رنگ و بوی و نگار. فرخی . روز خوش می خور و شب خوش ببر اندر کش دلبر از خوشی و نرمی چو خز ادکن . فرخی . ◄ مقابل درد. مقابل رنج . مقابل ناراحتی . مقابل کسالت . مقابل مرض : همه درد و خوشی تو شد چو خواب بجاوید ماندن دلت را متاب . فردوسی . درستی و هم دردمندی بود گهی خوشی و گه نژندی بود. فردوسی . شما را خوشی جستم و ایمنی نهان کردن کیش اهریمنی . فردوسی . از دلاویزی و تری چون غزلهای شهید وز غم انجامی و خوشی چون ترانه ٔ بوطلب . فرخی . جهان ما به مثل می شده ست و ما می خوار خوشیش بسته به تلخی و خرمی به خمار. قمری (از ترجمان البلاغه ٔ رادویانی ). دوران بقا چو باد صحرا بگذشت تلخی و خوشی و زشت وزیبا بگذشت . سعدی (گلستان ). ◄ مقابل تلخی . شیرینی : تا به تلخی نبود شهد شهی همچو شرنگ تا به خوشی نبود صبر سقوطر چو شکر. فرخی . ◄ ملایمت . آرامش . صفا. (یادداشت مؤلف ) : گر ز آنکه جرم کردم کاین دل بتو سپردم خواهم که دل بر تست تو باز من سپاری دل بازده بخوشی ورنه ز درگه شه فردات خیلتاشی ترک آورم تتاری . منوچهری . به شیرین زبانی و لطف و خوشی توانی که پیلی به مویی کشی . سعدی (گلستان ). چو با سفله گویی بلطف و خوشی فزون گرددش کبر و گردنکشی . سعدی (گلستان ). پیش قاضی برد که مهر بده بخوشی نیستت بقهر بده . اوحدی . ◄ عذوبت در آب . (یادداشت مؤلف ). ◄ سعادت . (یادداشت مؤلف ). ◄ تسلی . (ناظم الاطباء).
خوشی . (اِ) نام مرغی است . (از ناظم الاطباء).
فرهنگ طیفی واژهدان
حظ، لذت، لذت فیزیکی، لذتبخشی مسرت، سرور، شادی، شادمانی اشک شوق، گریه خوشحالی روز خوشی، عروسی، روز پیروز التذاذ