خوشیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دَ) [ په. ] (مص ل.) خشک شدن، خشکیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دَ) [ په. ] (مص ل.) خشک شدن، خشکیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوشیدن . [ دَ ] (مص ) خشکیدن . خشک شدن . (ناظم الاطباء) : نشد هیچکس پیش جویا برون که رگشان بخوشید گویی ز خون . فردوسی . بفصل ربیع میان آن آبگیر همچون بحیره ٔ باز بخوشد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). به کآبله را ز طفل پوشند تا خون بجوش را بخوشند. نظامی . ◄ منقبض شدن . منقلص شدن . در هم کشیده شدن . ترکیدن از خشکی . (ناظم الاطباء). پژمریدن . (یادداشت مؤلف ): ذنبه ؛ خوشیدن لب از تشنگی . (منتهی الارب ). ◄ چین دار شدن . ◄ فراهم آوردن . جمع کردن . ◄ سوختن و برشته شدن . ◄ مشغول شدن . ◄ دوستی و مهربانی داشتن . ◄ تهنیت گفتن به غربا. ◄ خوب واقع شدن . ◄ کام یافتن . ◄ استهزاء کردن . ◄ آوردن . ◄ ذخیره کردن توشه . ◄ تقلید درآوردن . ◄ قدید کردن . (ناظم الاطباء). ◄ لاغر شدن . (یادداشت مؤلف ).