خوشیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دِ) (ص مف.) خشک شده، خشکیده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دِ) (ص مف.) خشک شده، خشکیده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خوشیده . [ دَ / دِ] (ن مف / نف ) خشک شده . خشکیده . (برهان قاطع) : او مردی پیر است پایها خوشیده می گوید خوابی دیده ام می خواهم تا بگویم . (راحةالصدور راوندی ). دوازده سال پای علی غلام خوشیده و در میان بازار چون کودکان بر زمین خیزیدی . (راحةالصدور راوندی ). و چشمه ها را خوشیده می کردند و کشت از پی آن نقصان ... (تاریخ قم ). ◄ پژمریده . (یادداشت مؤلف ) : درخت بدنیت خوشیده شاخ است شه نیکونیت را پی فراخ است . نظامی . شکوفه گاه شکفته ست و گاه خوشیده درخت گاه برهنه ست و گاه پوشیده . سعدی . ♦ خوشیده لب ؛پژمرده لب . ذبلاء. اذبل .