خون افشان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خون افشان . [ اَ ] (نف مرکب ) خون فشان . خون افشاننده : بمغز قصد سر تیغهای آینه رنگ بدیده قصد سرنیزه های خون افشان . عنصری . دیده خون افشان و لب آتش فشانست از غمت الحق ار انصاف خواهی جای آنست از غمت . خاقانی . مرا چشمی است خون افشان ز دست آن کمان ابرو جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو. حافظ. سپهر برشده پرویزنی است خون افشان که ریزه اش سر کسری و تاج پرویز است . حافظ.