واژه جو

خون باریدن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

خون باریدن . [ دَ ] (مص مرکب ) باریدن خون . خون فشاندن : از آن مشهور شیر نر که اندر بدر و در خیبر هوااز چشم خون بارید در صمصام خندانش . ناصرخسرو.

معنی خون باریدن | واژه جو