واژه جو

خون بست کردن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

خون بست کردن . [ خوم ْ ب َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) خون برکردن . از خونریزی بازداشتن با دارو. ◄ قصاص قتلی را به اداء دیه بدل کردن . (یادداشت بخط مؤلف ). دیه ٔ قتل ستدن و از قصاص عفو کردن .

معنی خون بست کردن | واژه جو