خون خام
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خون خام . [ ن ِ ](ترکیب وصفی، اِ مرکب ) خون جام . کنایه از شراب انگوری است . (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء) : شودکار ما پخته زان خون خام . نظامی (از آنندراج ). ◄ خون صاف و خالص و بعضی گفته اند خونی که هنوز بکمال نضج نرسیده باشد و رنگش بسیار روشن و صاف بود بخلاف آنکه چون به پختگی میرسد رنگش به تیرگی میزند و اگر سوخته شود سیاه فاسد شده باشد. (از آنندراج ) : ارسطو بساغر فلاطون بجام می خام ریزنده ٔ خون خام . نظامی (از آنندراج ).