خون فشان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خون فشان . [ ف ِ ] (نف مرکب ) خون فشاننده . آنکه خون افشاند. (یادداشت مؤلف ). خونریزنده . خونریز : ز بهر سیاوش بدم خون فشان فرنگیس را جو از اینها نشان . فردوسی . پادشاه شرقی و تیغ جهانگیر تو هست خون فشان چون از قراب صبح تیغ آفتاب . سوزنی . چون روز کشید دهره ٔ عدل شب زهره ٔ خونفشان برافکند. خاقانی . چرخ گویی دکان قصابی است کز سر تیغ خون فشان برخاست . خاقانی . آمد شد ملائکه از بهر قبض روح چون بنگریم دیده ٔ ما خونفشان شود. سعدی . چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود چه دانستم که این دریاچه موج خون فشان دارد. حافظ. ♦ چشم خونفشان ؛ چشمی که بسیار گرید. دیده ٔ خونفشان : خیال ترک من هر شب شبیخون آورد بر من چو جسم خستگان چشمم همه شب خونفشان دارد. عمعق بخاری . ◄ خونریز. سفاک . ظالم . (ناظم الاطباء).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی