خون کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(کَ دَ) (مص ل.) قتل کردن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(کَ دَ) (مص ل.) قتل کردن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خون کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) کشتن . قتل کردن . خون ریختن . (از ناظم الاطباء). قتل نفس کردن . آدمی کشتن . (یادداشت مؤلف ) : شحنه بودمست که آن خون کند عربده با پیرزنی چون کند. نظامی . پادشاهان خون کنند از مصلحت لیک رحمتشان فزون است از عنت . مولوی . نه غضب غالب بود مانند دیو بی ضرورت خون کند از بهر ریو. مولوی . شاه آن خون از پی شهوت نکرد تو رها کن بدگمانی و نبرد. مولوی . ♦ امثال : پادشاهان از پی یک مصلحت صد خون کنند . ♦ خون نکردن ؛ جنایت نکردن . مرتکب جنایتی نشدن . بجنایتی دست نیالودن تا مستوجب مکافاتی شود. ◄ بناحق خون ریختن . (ناظم الاطباء). ◄ قربان کردن . تضحیة. (یادداشت بخط مؤلف ).