خونبار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خونبار. [ خوم ْ ] (نف مرکب ) بارنده ٔ خون . ریزنده ٔ خون . خون فشان : سر خنجرش ابر خونبار بود سنانش نهنگ یل اوبار بود. اسدی . مانند باران خون چکان و عموماً صفت چشم مردم عاشق است . (ناظم الاطباء). اشکریز : تا کی ز تو من دور و ز اندیشه ٔ دوری من با دل پرحسرت و با دیده ٔ خونبار. فرخی . و از فراق او دیدگان من خونبار است . (قصص الانبیاء ص ٨٣). ابر خونبار چشم خاقانی صاعقه بر جهان همی ریزد. خاقانی . آه من دوش تیرباران کرد ابر خونبار از آسمان برخاست . خاقانی . گردی از رهگذر دوست بکوری رقیب بهر آسایش این دیده ٔ خونبار بیار. حافظ. ز شوقت گر چه خونبار است چشمم بسوی شش جهت چار است چشمم . جامی . ◄ خونین . سرخ رنگ بمناسبت رنگ خون : گویی که خروس از می مخمور سر است ایرا چشمش چو لب کبکان خونبار نمود اینک . خاقانی . شعر خونبار من ای باد بدان یار رسان که ز مژگان سیه بر رگ جان زد نیشم . حافظ. ز رأی روشن و شمشیر خونبار بیکدم عالمی را ساختی کار. (حبیب السیر).
مترادف و متضاد واژهدان
خونبار، خونفشان خونپالا اشکریز
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی