خونبها
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(بَ) (اِمر.) دیه، پولی که در ازای خون مقتول به بازماندگان او دهند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(بَ) (اِمر.) دیه، پولی که در ازای خون مقتول به بازماندگان او دهند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خونبها. [ خوم ْ ب َ ] (اِ مرکب ) تاوان و دیه ٔ ریخته شدن خون و کشته شدن کسی . (ناظم الاطباء). دیه . (ترجمان القرآن ) (مهذب الاسماء) : کرا کشته شد دادشان خونبها بدین کرد فرزند و خویشان رها. فردوسی . هیچ مندیش از چنین عیاری ایرا بس بود عاقله ٔ عقل ترا ایمان و سنت خونبها. سنائی . خاکی که زیر سم دو مرکب غبار گشت پیداست تا چه مایه بود خونبهای خاک . خاقانی . خون بها گر هزار دینار است تو دو چندان مرا فرستادی . خاقانی . لب لعلی چو لاله در بستان لعلشان خونبهای خوزستان . نظامی . گفت مه را به اژدها دادم کشتم از اشک خونبها دادم . نظامی . چون سجل بندم بخون چون پیش ازین از لب اوخون بهایی یافتم . عطار. صد خون دارم اگر بخون خود در بند هزار خونبها باشم . عطار. هر کام دل که چرخ کسی را دهد بطبع عاقل نخواندش بجز از خون بهای خویش . کمال الدین اسماعیل . گر بزد والد پسر را و بمرد آن پدر را خونبها باید شمرد. مولوی . هر ستاره ش خونبهای صد هلال خون عالم ریختن او را حلال . مولوی . اسب تازی برنشست و شاد تاخت خونبهای خویش را خلعت شناخت . مولوی . هر آدمی که کشته ٔ شمشیر عشق نیست گو غم مخور که ملک ابد خونبهای اوست . سعدی . گر بزنندم بتیغ در نظرش بیدریغ دیدن او یک نفس صد چو منش خون بهاست . سعدی . ای خونبهای نافه ٔ چین خاک راه تو خورشید سایه پرور طرف کلاه تو. حافظ. صد نگه کردم که یک ره ریخت خونم را ولی در نگاهی اولین خود خون بها برداشتم . ملاشانی تکلو (از آنندراج ). دهند جای به پهلوی خودفروشانش بروز حشر شهیدی که خون بها دارد. صائب (از آنندراج ).
فرهنگ املایی واژهدان
واژه ثبتشده در فرهنگ املایی