خویشان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خویشان . [ خوی / خی ] (اِ) ج ِ خویش . اقارب . اقوام . منسوبان . (ناظم الاطباء). عشیرت . آل . (یادداشت مؤلف ) : همی گفت صد مرد گردسوار ز خویشان شاهی چنین نامدار. فردوسی . ز خویشان ارجاسب و افراسیاب شده سند یکسر چو دریای آب . فردوسی . بنزدیک خویشان و فرزند من ببینی همه خویش و پیوند من . فردوسی . ز پیوند و خویشان مبر هیچکس سپاه آنکه من دادمت یار بس . فردوسی . نخست برادران ... و پس خویشان و اولیاء حشم را سوگند دادند که تخت ملک را باشد. (تاریخ بیهقی ).