خویشتن شناس
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خویشتن شناس . [ خوی /خی ت َ ش ِ ] (نف مرکب ) خودشناس . آنکه حد خود شناسد واز حد خود تجاوز نکند و بگستاخی نگراید. آنکه از حدخود برتر نشود. (یادداشت مؤلف ) : خویشتن شناسان را از ما درود دهید. (منسوب به انوشیروان ). چتر و رکاب امر عنان نفاذ او زانگه که در ریاضت گردون توسن است خورشید سرفکنده سر خویشتن شناس مریخ نرم گردن و کیوان فروتن است . انوری . ♦ خویشتن ناشناس ؛ آنکه حد خود نداند. آنکه از حد خود تجاوز کند.(یادداشت مؤلف ). امیر گفت در باب این خویشتن ناشناس چه کرده اند. (تاریخ بیهقی ). ◄ عارف بخود. واقف بقوای درونی خود. کنایه از آنکه بر اثر تربیت بر خود مسلط است .