خویشتن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خویشتن . [ خوی / خی ت َ ] (ضمیر، اِ) خود. خویش . شخص . شخص او. (ناظم الاطباء). ذات خود : نزد تو آماده بد و آراسته منگ او را خویشتن پیراسته . رودکی . مکن خویشتن از ره راست گم . رودکی . بیاموز تا بد نیایدت روز چو پروانه مر خویشتن را مسوز. ابوشکور بلخی . گر کس بودی که زی توام بفکندی خویشتن اندر نهادمی بفلاخن . بوشکور (از فرهنگ اسدی نخجوانی ). آنکس که بر امیر در مرگ باز کرد بر خویشتن نگر نتواند فراز کرد. ابوشکور بلخی . که یارد داشت با او خویشتن راست نباید بود مردم را هزاکا. دقیقی . آن سگ ملعون برفت این سند را از خویشتن تخم را مانند باشنگ ایدرش بر جای ماند. منجیک . ای سند چو استرچه نشینی تو بر استر چون خویشتنی را نکند مرد مسخر. منجیک . ای آنکه ترا پیشه پرستیدن مخلوق چون خویشتنی را چه بری بیش پرسته . کسائی . یکی را همی برد با خویشتن ورا راهبر بود از انجمن . فردوسی . بجان و تن خویشتن دار گوش نگهدار ازین شیرمردان تو هوش . فردوسی . که تا برگرایم یکی خویشتن نمایم بدین شاه نیروی تن . فردوسی . آبی مگر چو من ز غم عشق زرد گشت وز شاخ همچو چوک بیاویخت خویشتن . بهرامی . بندیان داشت بی پناه و زوار برد با خویشتن بجمله براه . عنصری . سوی رز باید رفتن بصبوح خویشتن کردن مستان و خراب . منوچهری . چوک ز شاخ درخت خویشتن آویخته ماغ سیه بر دو بال غالیه آمیخته . منوچهری . گر نیی کوکب چرا پیدا نگردی جز بشب ور نیی عاشق چرا گریی همی بر خویشتن . منوچهری . خویشتن سوزیم هر دو بر مراد دوستان دوستان در راحتند از ما و ما اندر حزن . منوچهری . امیر او را بخویشتن خواند و در آغوش گرفت . (تاریخ بیهقی ). از خویشتن نامه ای نویس و مصرح بازنمای که از برای وزارت ... خوانده شده است . (تاریخ بیهقی ). خویشتن را چون فریبی چون نپرهیزی ز بد چون نهی چون خود کنی عصیان بهانه بر قضا. ناصرخسرو. من می خواهم که در این فرصت خویشتن را بر شیر عرضه کنم . (کلیله و دمنه ). هر که یاقوت بخویشتن دارد گرانبار نگردد. (کلیله و دمنه ). و هر کار که مانند آن بر خویشتن نپسندد در حق دیگران روا ندارد. (کلیله و دمنه ). هر که نفسی شریف دارد خویشتن از محل وضیع بمنزلتی رفیع می رساند. (کلیله و دمنه ). نسبت از خویشتن کنم چو گهر نه چو خاکسترم کز آتش زاد. ؟ (از کلیله و دمنه ). صد هزاران دیده بایستی دل ریش مرا تا به هر یک خویشتن بر خویشتن بگریستی . خاقانی . با خویشتن بساز وز کس مردمی مجوی کان کو فرشته بود کنون اهرمن وش است . خاقانی . خویشتن همجنس خاقانی شمارند از سخن . خاقانی . و بعد از آن بخویشتن نیزبرفت . ؟ (جهانگشای جوینی ). چون یقینت نیست آن باد حسن تو چرا بر باد دادی خویشتن . مولوی . تو چه ارمغانی آری که بدوستان فرستی چه از آن به ارمغانی که تو خویشتن بیایی . سعدی . همه از دست غیر می نالند سعدی از دست خویشتن فریاد. سعدی . که نادان کند حیف بر خویشتن . سعدی (بوستان ). بدام زلف تو دل مبتلای خویشتن است بکش بغمزه که اینش سزای خویشتن است . حافظ. مروبخانه ٔ ارباب بیمروت دهر که گنج عافیتت در سرای خویشتن است . حافظ. بجانت ای بت شیرین دهن که همچون شمع شبان تیره مرادم فنای خویشتن است . حافظ. در مقامی که بیاد لب اومی نوشند سفله آنست که باشد خبر از خویشتنش . حافظ. خوش بجای خویشتن بود این نشست خسروی تا نشیند هر کسی اکنون بجای خویشتن . حافظ. چون ببینم ترا ز بیم حسود خویشتن را کلیک سازم زود. مظفری . ♦ از خویشتن بردن ؛ از خود بردن . بیهوش کردن . از خود بیخود ساختن : ترنگ کمانهای بازوشکن بسی خلق را برده از خویشتن . نظامی . ♦ از خویشتن پر ؛ مغرور. متکبر. خودپسند : مریز ای حکیم آستینهای در چو می بینی از خویشتن خواجه پر. سعدی . ♦ از خویشتن بی خبر ؛ از خود بی اطلاع . غیرواقف به حقیقت : بسی چون تو گردیدم اندر سفر بتان دیدم از خویشتن بیخبر. سعدی . ♦ از خویشتن خبر داشتن ؛ از خود باخبر بودن : که گفت من خبری دارم از حقیقت عشق دروغ گفت گر از خویشتن خبر دارد. سعدی . حریف دوست گر از خویشتن خبر دارد شراب صرف محبت نخورده است تمام . سعدی . ♦ از خویشتن ستاندن ؛ بیخبر ساختن . بیخود کردن . مست ومدهوش کردن . ♦ با خویشتن آمدن ؛ بخود آمدن : چون با خویشتن آمدم بر بالاتر شدم . (مجمل التواریخ والقصص ). ♦ بخویشتن رفتن ؛ در خود فرورفتن . کنایه از مغرور شدن و بخود غره گشتن : هر که بخویشتن رود ره نبرد بسوی او بینش ما نیاورد طاقت حسن روی او. سعدی . ♦ بی خویشتن ؛ بی خود : عقل بیخویشتن از عشق تو دیدن تا چند خویشتن بیدل و دل بیسر و سامان دیدن . سعدی . گرخسته دلی نعره زند بر سر کوئی عیبش نتوان گفت که بی خویشتن است آن . سعدی . دل بیخویشتن و خاطر شورانگیزش همچنان یاد کن و تن بحضر باز آمد. سعدی . عاشق آنست که بیخویشتن از ذوق سماع پیش شمشیر بلا رقص کنان می آید. سعدی . ♦ بیخویشتنی ؛ بیخودی . مدهوشی : مست بیخویشتن از خمر ظلومست و جهول مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی . سعدی . ♦ خویشتن را نگاه داشتن ؛ خود را بر کنار داشتن . (لغت ابوالفضل بیهقی ). ۩ عفاف ورزیدن .