خویشی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خویشی . [ خوی / خی ] (حامص ) قرابت . خویشاوندی . نزدیکی بواسطه ٔ نسبت از طرف پدر یا مادر و جز آن . (ناظم الاطباء). عَصَبیَّت . سَبَب . قرابت نسبی و سببی .نَسَب . قرابت ِ رَحِم . اُدمَه . رَحِم ِ. صِلَه اِل ّ. مقربه . لَحمَه . پیوند. (یادداشت مؤلف ) : بدین خویشی ما جهان رام گشت همه کام بیهوده پدرام گشت . فردوسی . یکی خلعت افکند بر خانگی فزونتر ز خویشی و بیگانگی . فردوسی . هگرز آشنایی بود همچو خویشی که پیوسته زو شد نبی را تبارش . ناصرخسرو. چو بر تو گردد معلوم ازین سخن پس ازین بچشم خویشی داری بحق بنده نظر. سوزنی . میان بنده و تو خویشی است مستحکم بپرس و بررس این را ز دوستان پدر. سوزنی . من که نانشان خورم بدرویشی کی نهم چشم خویش بر خویشی . نظامی . بر آن سبزه شبیخون کرد بیشی که با آن سرخ گلها داشت خویشی . نظامی . ای فلکها بخویشی تو بلند هم فلک زاد و هم فلک پیوند. نظامی . و اندر آن شهر از قرابت کیستت خویشی و پیوستگی با چیستت . مولوی . خولة؛ خویشی از جهت مادر. نُسبَه یا نِسبَه . خویشی پدری خاصه . (منتهی الارب ). دناوة؛ خویشی و قرابت .(منتهی الارب ). ♦ امثال : خویشی به خوشی سودا برضا، نظیر: حساب بحساب کاکا برادر ♦ خویشی داشتن ؛ قوم خویش بودن . پیوند داشتن . ۩ نزدیکی داشتن علاقه و پیوند و مناسبت داشتن : ندارد دلش خویشیی با خرد به بیداد جان را همی پرورد. فردوسی . خطرهاست در کار شاهان بسی که با شاه خویشی ندارد کسی . فردوسی . سدیگر که با گنج خویشی کند بدینار کوشد که بیشی کند. فردوسی . چو با عالم خویش بیگانه گشتم سر خویشی هر دو عالم ندارم . خاقانی . ♦ خویشی کردن ؛ پیوند خانوادگی کردن . نسبت سببی یافتن : وز آن پس یکی با تو خویشی کنم چو خویشی کنم رای بیشی کنم . فردوسی . کرده با جنبش فلک خویشی باد را داده منزلی پیشی . نظامی . ◄ صله ٔ رحم . (یادداشت مؤلف ). ◄ ذات خود. نفس خود : کردی از صدق و اعتقاد و یقین خویشی خویش را بحق تسلیم . ناصرخسرو.
خویشی . [ خوی / خی ] (اِخ ) خلیل رومی قلنیکی موسوم به شیخ محمد. او تعدادی از اشباه و نظائر ابن نجم را مرتب کرد و بسال هزار هجری از آن فراغت یافت . (یادداشت مؤلف ).