خویش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خویش . [ خوی ] (ضمیر) خود. خوداو. شخص . خویشتن . (ناظم الاطباء) (از برهان قاطع). در غیاث اللغات بنقل ازبهار عجم آمده است که خویش مرادف خود مگر قدری تفاوت است چرا که لفظ خود فاعل و فعل تنبیه او واقع میشود بخلاف خویش زیرا که می گویند خود میکند و نمیگویند که خویش می کند و خویش مضاف الیه واقع میشود؛ در آنندراج آمده است که خویش اکثر ضمیر مفعول و مضاف الیه یا مدخول حروف می باشد و گاهی ضمیر فاعل هم واقع میشود لیکن در عرف حال در معنی خود و خویش تفاوت است چرا که خود فاعل فعل و مبتداء واقع میشود بخلاف خویش زیرا که نمی گویند خویش می کند بمعنی خود و این قاعده در نظرمؤلف کلیه می نماید مگر آنکه اقل قلیل در اشعار قدماء بخلاف این یافت شود. رجوع به خود شود : ای آنکه من از عشق تو اندر جگر خویش آتشکده دارم سد و بر هر مژه ای ژی . رودکی . توشه ٔ جان خویش از او بردار پیش کآیدت مرگ پای آگیش . رودکی . زمانه اسپ و تو رایض به رای خویشت تاز زمانه گوی و تو چوگان به رای خویشت باز. رودکی (از ترجمان البلاغه ). با خردومند بیوفا بود این بخت خویشتن خویش را بکوش تو یک لخت . رودکی . نکو گفت مزدور با آن خدیش مکن بد بکس گر نخواهی بخویش . رودکی . زدن مرد را تیغ بر تار خویش به از بازگشتن ز گفتار خویش . بوشکوربلخی . چنان اندیشد او از دشمن خویش که باز تیزچنگال از کراکا. دقیقی . بازپدواز خویش بازشویم چون دده بازجنبد از پدواز. آغاجی . تهمتن فرامرز را پیش خواند به نزدیکی خویش او را نشاند. فردوسی . کسی کو خرد را ندارد ز پیش دلش گردد از کرده ٔ خویش ریش . فردوسی . وزان پس چو جنبنده آمد پدید همه رستنی زیر خویش آورید. فردوسی . بلشکرگه خویش گشتند باز سپه یکسر از خواسته بی نیاز. فردوسی . عهد و میثاق باز تازه کنیم از سحرگاه تا بوقت نماز گویی برخ کس منگر جز برخ من ای ترک چنین شیفته ٔ خویش چرایی . منوچهری . دشمن خویشیم هردو دوستار انجمن . منوچهری . رزبان تاختنی کرد بشهر از رز خویش . منوچهری . بفروز و بسوز پیش خویش امشب چندانکه توان ز عود و از چندن . عسجدی . خواجه بر آن خط خویش نبشت . (تاریخ بیهقی ). آنچه بروی من رسید در عمر خویش یاد ندارم . (تاریخ بیهقی ). چون خداوند بلفظ عالی خویش امیدهای خوب کرد...فرمان عالی را ناچار پیش رفت . (تاریخ بیهقی ). خداوند بس شنونده است و هر کسی زهره ٔ آن دارد که نه به اندازه و پایگاه خویش باری سخن گوید. (تاریخ بیهقی ). بسنده نکردم به بتکوب خویش . خجسته ٔ سرخسی (از فرهنگ اسدی نخجوانی ). خوار کند صحبت نادان ترا همچو فرومایه تن خوارخویش . ناصرخسرو. ای متحیر شده در کار خویش راست بنه بر خط پرگار خویش . ناصرخسرو. چون آن دوراندیش بخانه رسید در دست خویش از آن گنج جز حسرت وندامت ندید. (کلیله و دمنه ). با خود گفت اگر ثقل این بذات خویش تکفل کنم عمری دراز در آن بشود. (کلیله ودمنه ). و عاقل باید که در فاتحت کارها نهایت اغراض خویش پیش چشم دارد. (کلیله و دمنه ). زان چه به باشد که گردد یار خویش و خویش یار. سوزنی . آفتاب این چنین بود که تویی آشکار و نهان ز تابش خویش . انوری . ای نهان گشته در بزرگی خویش وز بزرگان به کبریا در پیش . انوری . نیابت خویش به ... صواب رای سلطان با بونصر منصوربن ... که خویش او بود. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). دارم از مملکت فروزی خویش هر کسی را برات روزی خویش . نظامی . یکی پیر درویش در خاک کیش چه خوش گفت با همسر زشت خویش . سعدی (بوستان ). کوته نظران را نبود جز غم خویش صاحبنظران را غم بیگانه و خویش . سعدی (مفردات ). ترا با حق آن آشنایی دهد که از دست خویشت رهایی دهد. سعدی (بوستان ). توبه آرام دل خویش رسیدی سعدی می خور و غم مخور از شنعت بیگانه و خویش . سعدی (طیبات ). چنان شرم دار از خداوند خویش که شرمت ز بیگانگان است و خویش . سعدی (بوستان ). مرا ز نان جو خویش چهره کاهی به که از شراب حریفان سفله گلناری . سعدی . گرت چشم خدابینی ببخشند نبینی هیچ کس عاجزتر از خویش . سعدی (گلستان ). هر کسی و کار خویش و هر دلی و یار خویش . شیخ ابوعبداﷲ محمدبن خفیف شیرازی . (از تاریخ گزیده ). گرد نام پدر چه می گردی پدر خویش باش اگر مردی . اوحدی . ♦ خویش یا خویشتن بر چیزی زدن : دستش بداغ عشق همان دور از آتش است پروانه ای که خویش نزد بر چراغ ما. شیخ العارفین (از آنندراج ). ◄ (اِ) خودمانی . مَحرم . صمیمی . (یادداشت بخط مؤلف ) : یکی دختر مهتر چاچ بود به بالای سرو و به رخ عاج بود بسان یکی بنده بر پیش اوی به هر جا که رفتی بدی خویش اوی . فردوسی . ◄ وجود. هستی . (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء). ذات . نفس . (یادداشت مؤلف ) : خویش من واله که بهر خویش تو هر نفس خواهد که میرد پیش تو. مولوی . ♦ از خویش بردن ؛ از خود بردن . مغشی علیه کردن . از خود بیخود ساختن : یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم . حافظ. ♦ ازخویش برون آمدن ؛ ترک نفس کردن : دم خوش بایدت از خویش برون آی چو گل کز پی یک دم خوش پوست بر او زندان است . اثیر اومانی . شهر خالیست ز عشاق مگر کز طرفی مردی از خویش برون آید و کاری بکند. حافظ. اگر از خویش برون آمده ای چون مردان باش آسوده که دیگر سفری نیست ترا. صائب . ♦ با خویش آمدن ؛ بخویش آمدن . افاقه و بهوش آمدن : من در آن بیخود شدم تا دیرگه چونکه با خویش آمدم من از وَلَه . مولوی . ♦ بیخویش ؛ بیخود. از هوش رفته : از سر بی خویش و غایت ترس گفت . (اسرارالتوحید). مانده آن همره گرو در پیش او خون روان شد از دل بیخویش او. مولوی . ♦ خویش کام ؛ خودخواه : تهمتن منم پور دستان سام سر سرکشان رستم خویش کام . فردوسی . بدادش بدان جادوی خویش کام کجا نام خواست از هزارانش نام . فردوسی . دگر آنکه دادی ز قیصر پیام مرا خواندی بددل و خویش کام . فردوسی . ۩ بر مراد. بکام . ◄ قوم و خویشاوند. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). تِرب . قریب . از اقوام . از متعلقان . از بستگان . رکن . حمیم . مقابل بیگانه . (یادداشت مؤلف ) : خویش بیگانه گردد از پی دیش خواهی آن روز مزد کمتر دیش . رودکی . همان مادرت خویش گرسیوزست از این سو و آن سو ترا پروزست . فردوسی . مرا با تن و جان همه پیش تست سپهدار توران بتن خویش تست . فردوسی . بدو گفت گنج و گهر پیش تست تو گویی سپه سر بسر خویش تست . فردوسی . بدو گفت من خویش گرسیوزم که از مام و از باب باپروزم . فردوسی . بدین کار گشته ز مازندران ابا خویش و پیوندو نام آوران . فردوسی . عبداﷲ بیرون آمد لشکر خویش را بیافت پراکنده و برگشته و وی را فروگذاشته مگر قومی که از اهل و خویش او بودند. (تاریخ بیهقی ). همان خواه بیگانه و خویش را که خواهی روان و تن خویش را. اسدی . نیز در این کنج مرا کس نبود خویش و نه همسایه و نه عم و خال . ناصرخسرو. یک سال برگذشت که زی تو نیافت بار خویش تو آن یتیم نه همسایه ت آن فقیر. ناصرخسرو. و خود با بندویه و بسطام کی هر دو خویش او بودند... فرات عبره کردند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی ). از قبول خدمت تو سرفرازم چون سپهر خویش گردم با طرب بیگانه گردم با شجن . سوزنی . این نه خلق است نور خورشید است که به بیگانه آن رسد که بخویش . انوری . رگ گشاده ٔ جانم بدست مهر که بندد که از خواص به دوران نه دوست ماند و نه خویشم . خاقانی . سباشی تکین را که خویش و صاحب جیش او بود با لشکری وافر بخراسان فرستاد. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). برادر که در بند خویش است نه برادر و نه خویش است . (گلستان سعدی ). چون نبود خویش را دیانت و تقوی قطع رحم بهتر از مودت قربی . سعدی (گلستان ). بوی بغلت میرود از پارس به کیش همسایه بجان رسیدو بیگانه و خویش . سعدی . بخویشان دل مردم افزون کشد که خون عاقبت جانب خون کشد. امیرخسرودهلوی . چو دولت خواهد آمد بنده ای را همه بیگانگانش خویش گردند. ابن یمین . خویش بد را زبان مبر بسپاس دشمن خانگیست زو بهراس . اوحدی . بعهد تو بز گشت با گرگ خویش . (از شرفنامه ٔ منیری ). ♦ امثال : اول خویش سپس درویش ، نظیر: چراغی که بخانه رواست بمسجد حرام است . خویش است که در پی شکست خویش است ، نظیر: آفت طاووس آمد پر او. ◄ (ص ) خوب . نیک . (از برهان قاطع).
خویش . [ خوی / خی ] (اِ) قلبه و آن چوبی است که گاوآهن را بدان محکم سازند و زمین را شیار کنند و بعضی گاوآهن را گفته . (از برهان قاطع). خیش . (از برهان قاطع). رجوع به خیش شود.