خو
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خو. [ خ َوو ] (ع اِ) گرسنگی . ◄ وادی فراخ . ◄ نهر عریض . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خو. (اِ) خصلت . (بحر الجواهر). سجیه . (منتهی الارب ). سرشت . طبیعت . نهاد. طبع. مزاج . (از برهان قاطع)(از ناظم الاطباء) (یادداشت بخط مؤلف ) : ملول مردم کالوس و بی محل باشند مکن نگارا این خو وطبع را بگذار. ابوالمؤید بلخی . بسان پلنگ ژیان بد بخوی نکردی جز از جنگ هیچ آرزوی . فردوسی . جز اینقدر نتوان گفت بر جمال تو عیب که مهربانی از آن طبع و خو نمی آید. سعدی . ♦ خونریزخو ؛ خون آشام . سفاک . ظالم طبیعت : ور بود مریخی خونریزخو جنگ و بهتان و خصومت جوید او. مولوی . ♦ دیوخوی ؛ دیوسیرت . دیوسرشت . دیوطبیعت . دیونهاد : از آن پس به گرسیوز دیوخوی چنین گفت آن شاه آزرم جوی . فردوسی . ♦ شاه خوی ؛ بلندطبع. آنکه طبیعت شاهانه دارد. آنکه سرشت ملکانه دارد. آنکه بزرگ طبع است . ♦ شاهین خو ؛ شاهین طبع. بلندپرواز. برترگیر. برتردان . ♦ شیرخو ؛ شجاع . باشجاعت . آنکه طبع شیر دارد. دلیر. ♦ عقاب خو ؛ شاهین طبع. بلندپرواز. برترگیر. ♦ کبک خو ؛ کبک طبع. کبک سرشت . ♦ گربه خو ؛مکار. نمک نشناس . بی حقوق . ♦ نیک خو ؛ نیک طبیعت . نیک سرشت . نیک مزاج . نیک سیرت : گفت در ملکم سگی بد نیکخو نک همی میرد میان راه او. مولوی . ◄ انس . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خو گرفتن ؛ انس گرفتن . مأنوس شدن : بیابانیانند وحشی بسی که هرگز نگیرند خو با کسی . نظامی . ♦ هم خو ؛ انیس . ♦ هم خو شدن ؛ انیس شدن .مأنوس شدن : اسب و خر را که پهلوی هم بندند اگر هم بو نشوند هم خو میشوند. (از امثال و حکم دهخدا). ◄ طریق . (یادداشت بخط مؤلف ) : نماند جاودان طالع به یک خوی نماند آب دائم در یکی جوی . نظامی . ◄ عادت . (یادداشت بخط مؤلف ) : زنان نازک دلند و سست رایند به هر خو چون برآریشان برآیند. (ویس و رامین ). و طبع خویش را برآن خو ندهد که آن درجه که فلان یافته است دشوار است بدان رسیدن . (تاریخ بیهقی ). باز کرده ز شوربا خوردن اندرین چند روزه عادت و خو. سوزنی . خو مبر از خورد بیکبارگی خورده نگهدار به کم خوارگی . نظامی . دفع علت کن چو علت خو شود هر حدیث کهنه پیشت نو شود. مولوی . این بود خوی لئیمان دنی بد کند با تو چو نیکوئی کنی . مولوی . خوی بد بر طبیعتی که نشست نرود تا بروز مرگ از دست . سعدی . ♦ امثال : خویی که با شیر در شود با جان برآید . ♦ خو کردن ؛ عادت کردن : چنین داد پاسخ بدو پهلوان که ای نامور گرد روشن روان یکی نامداری از ایران منم که خوکرده بر جنگ شیران منم . فردوسی . من بر آنکه بگوید چنانکه گفته ام و جواب پسندیده بازآرد خو کرده ام . (تاریخ بیهقی ). مکن خو به پر خوردن اندر نهفت که با کاهلی خواب شب هست جفت . اسدی . خو کرده به تنگنای شروان با تنگی آب و نان مادر. خاقانی . آری به آب نایژه خو کرده اند از آنک مستسقیان لجه ٔ بحر عدن نیند. خاقانی . دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد. ◄ خلق . (یادداشت بخط مؤلف ) : بدان خو مبادا که مردم بود چو باشد پی مردمی گم بود. فردوسی . همتی داردعالی و دلی دارد راد عادتی خوب و خویی نیکو و رائی محکم . فرخی . خواهم که بدانم این جانا تو چه خو داری تا از چه برآشوبی تا از چه بیازاری . منوچهری . کم آزاری و بردباریش خوست دلش باوفا و کفش باسخاست . ناصرخسرو. گیتیت یکی بنده ٔ بدخوست مخوانش زیرا ز تو بدخو بگریزد چو بخوانیش . ناصرخسرو. با درد فراق تو میزنم الحق درمان ز که جویم که ز خوی تو ندیدم . خاقانی . ♦ استیزه خو ؛ ستیزه گر. پرخاشگر. تندخو. تندخلق : او گمان برده که من کردم چو او فرق را کی داند آن استیزه خو. مولوی . ♦ بدخو ؛ بدخلق . سختگیر. عصبانی . کج خلق : فریاد بلا اله الاهو زین بی معنی زمانه ٔ بدخو. ناصرخسرو. و همیشه بدخو در رنج بزرگ باشدو مردمان از وی به رنج . (تاریخ بیهقی ). ز بهر درم تند و بدخو مباش . نظامی . بسیار ملامتم بکردند کاندر عقبش مرو که بدخوست . سعدی . گفتم همه نیکویی است لیکن این است که بیوفا و بدخوست . سعدی . ♦ بدخوئی ؛ کج خلقی . بدخلقی . تندخویی : ترا عشق سودابه و بدخویی ز سر برگرفت افسر خسروی . فردوسی . کز سر کین وری و بدخویی در حق من دعای بد گویی . نظامی . دختر بدخویی و ستیزه روئی آغاز نهاد. (گلستان سعدی ). ♦ پاک خو ؛ خوش خُلق . ♦ پاکیزه خو ؛ خوش خلق . پاک خو : پاکیزه روی در همه شهری بود ولیک نه چون تو پاکدامن و پاکیزه خو بود. سعدی . ♦ تندخو ؛ عصبانی . کج خلق . خشمگیر. فلک تندخوی است با هر کسی توبا او مکن تندخویی بسی . فردوسی . بنالید درویشی از ضعف حال بر تندخویی خداوند مال . سعدی . ♦ جم خو؛ آنکه خویش به خوی پادشاهان ماند. بمانند جم در خوی : جم ملکت و جم خصال و جم خوست جم را ملک الزمان ببینم . خاقانی . ♦ خوش خو ؛ خوش خلق . نیک خلق . دامن ز پای برگیر ای خوبروی خوشخو تا دامنت نگیرد دست خدای خوانان . سعدی . ♦ زشت خو ؛ زشت خلق . بدخلق : یکی را زشتخویی داد دشنام . سعدی (گلستان ). ♦ زیباخو ؛ خوش خلق . خوش خو : هر آنچه بر سر آزادگان رود زیباست علی الخصوص که از دست یار زیباروست . سعدی . ♦ فرخنده خو ؛ خوش خلق . خوشخو. ♦ نرم خو ؛ خوشخو. خوش خلق . ♦ نرم خویی ؛ خوش خلقی . خوش رفتاری . چه سازیم تا نرم خویی کنند. نظامی . ♦ نیک خو ؛ خوش خلق . خوش رفتار. نرم خو : باخردمندی و خوبی پارسا و نیکخوست صورتی هرگز ندیدم کین همه معنی دروست . سعدی . وگر خواجه با دشمنان نیکخوست بسی برنیاید که گردند دوست . سعدی (بوستان ). ♦ واژگونه خو ؛ بدخلق . زشت خو.
خو. [ خ َ / خُو ] (اِ) چوب بنائی باشد که بنایان و کتابه نویسان و نقاشان در درون و بیرون عمارت ترتیب دهند و بر بالای آن رفته کار کنند. (برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از فرهنگ جهانگیری ) (آنندراج ) (از انجمن آرای ناصری ). خَرَه که از بهر نگارگر و گلیگر بزنند تا بر آن ایستد. داربست . خرپشته . (یادداشت بخط مؤلف ) : بینی آن نقاش و آن رخسار او از بر خو همچو بر گردون قمر. خسروانی . ◄ کفل اسب . ساغری اسب . (از برهان قاطع) : یکی اسب آسوده ٔ تیزرو چمنده دگر بور آگنده خو. فردوسی (از آنندراج ). ◄ کف دست . (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) : ما راست جهات سته یک گام ما راست بحار سبعه یک خو. فلکی شروانی (از آنندراج ). ◄ کف پای حیوانات وحشی . (ناظم الاطباء). ◄ قالب طاق که از چوب سازند. نمودار طاق و بر دو ستون استوار کنند و بر آن عمارت طاق کنند. (یادداشت بخط مؤلف ) (از ناظم الاطباء) (از برهان ) : ز بهر چار طاق رفعت اوست که گردون بسته از هفت آسمان خو. حکیم نزاری قهستانی (از آنندراج ) ◄ آواز و بانگ گاو. (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ مخفف خواب . (لغت محلی شوشتر). خواب دربعضی لهجه های فارسی . (یادداشت بخط مؤلف ) : چکنی در کنار مادر خو آخر ای نازنین کم از دودو. سنائی . دانی ز چه رو نزیده افتو یارم نه درایستاده از خو. ؟ ◄ خواب قالین و مخمل . ◄ پهلو. (لغت محلی شوشتر). ◄ خاموش کردن چراغ و آتش را گویند. (از لغت محلی شوشتر). ◄ رؤیا. خواب . (یادداشت بخط مؤلف ). ♦ خو دیدن ؛ خواب دیدن . رؤیا دیدن : گویند گرفت یار تو یار دگر از رشک همی گویند ای جان پدر جانا به گفتگوی ایشان منگر خر خو بیند که غرقه شد پالانگر. فرخی . ◄ نگاهداری آتش در خاکستر. ◄ بیخبری . غفلت . (لغت محلی شوشتر). ◄ یک مشت از هر چیز مانند یک مشت آب و یک مشت کاه . (از ناظم الاطباء) (برهان قاطع). ◄ یک قدر از هر چیزی . (ناظم الاطباء). ◄ گیاه خودروی که در میان غله زارها و باغها روید تا آن را نکنند غله و زراعت قوت بهم نرساند و چنانچه باید نشو و نما نکند. (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء) (از فرهنگ جهانگیری ) (از آنندراج ) (از انجمن آرای ناصری ) : بگیتی صد آتشکده نو کنند جهان از ستمکاره بی خو کنند. فردوسی . گل خو بپالیز شاهی مباد چو باشد نیاید ز پالیزیاد. فردوسی . بکوشم که آباد گردد ز نو نمانم که ماند پر از خار و خو. فردوسی . زمانی بدین داس گندم درو بکن پاک پالیزم ازخار و خو. اسدی . تا جهان باد عمر خسرو باد باغ عدلش همیشه بی خو باد. سنائی . پالیز گشت بی خو بلبل چنانکه خواست زآن دم که بردمید ریاحین و شنبلید. ؟(از شرفنامه ٔ منیری ). ◄ مطلق روئیدنی از درخت و گیاه و سبزه . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ هر گیاه که خودرا بدرخت پیچد. ◄ عشقه . لبلاب . (آنندراج )(از ناظم الاطباء) (از برهان قاطع) : بسان خو که برپیچد بگلبن بپیچم من بدان سیمین صنوبر. ◄ برش شاخ درخت . درو علفهای باغ . (از برهان قاطع) (از ناظم الاطباء). ♦ خو کردن درخت ؛ بریدن شاخ درخت . (یادداشت بخط مؤلف ) : هین بزن آن شاخ بد را خو کنش آب ده این شاخ خوش را نو کنش . مولوی . دردداروی کهن را نو کند درد هر شاخ ملولی خو کند. مولوی .