خیاط
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- آنچه بدان جامه دوزند.<BR>۲- سوزن.<BR>۳- گذرگاه، معبر.<br>
فرهنگ فارسی معین
(خَ یّ) [ ع. ] (ص فا.) درزی، کسی که لباس میدوزد.
(~.) [ ع. ] (اِ.) ۱- آنچه بدان جامه دوزند. ۲- سوزن. ۳- گذرگاه، معبر.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیاط. (ع اِ) آنچه جامه بدان دوزند. (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). رشته . نخ . (یادداشت بخط مؤلف ). ◄ سوزن . (از منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). مِخیَط، ابره . (یادداشت مؤلف ). ♦ سَم ّ الخیاط ؛ چشم سوزن . چشمه ٔ سوزن . کون سوزن . (یادداشت مؤلف ) : حتی یلج الجمل فی سَم ّ الخیاط.(قرآن ٤٠/٧). از چند مخارم که از سم خیاط و مضم قماط تنگ تر بود بگذشتند. (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). ◄ گذرگاه . ◄ مسلک . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ).
خیاط. [ خ َی ْ یا ] (ع ص ) منسوب است به خیاط. (سمعانی ). درزی . (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). دوزنده . سوزنی . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ). فزاری . جامه دوز. (یادداشت مؤلف ) : تیرش بدیده دوزی خیاط چشم خاقان تیغش بکفرشویی قصارِ جان قیصر. خاقانی . خیاط روزگار ببالای هیچکس پیراهنی ندوخت که آنرا قبا نکرد. خاقانی . تاب خوردم رشته وار اندر کف خیاط صنع بس گره بر خیط خودبینی و خودرایی زدم . صائب .
خیاط. [ خ َی ْ یا ] (اِخ ) دهی است از بخش سلسله ٔ شهرستان خرم آباد واقع در ٢٢هزارگزی باختر الشتر و ١٩ هزارگزی باختر شوسه خرم آباد به کرمانشاه . آب آن از رودخانه خیاط و ساکنان از طایفه کولیونداند. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٦).
فرهنگ طیفی واژهدان
استاد، رفوگر، رفوکار، درزی، راستهدوز، برشکار، چرخکار، تکهدوز، شاگرد، پادو، بازاریدوز بزاز، پارچهفروش، فروشگاه لباس، بوتیک، تریکو کفاشی
واژگان فارسی سره واژهدان
دوزنده، درزی، جامه دوز