خیال بستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیال بستن . [ خ َ / خیا ب َ ت َ ] (مص مرکب ) تصور کردن . پنداشتن . توهم کردن . (ناظم الاطباء). خیال کردن . اندیشیدن . تخیل . (یادداشت مؤلف ). حصول تصور و پندار : حصیری را خیال بست چنانکه مستان را بندد که ... فرود نیامد. (تاریخ بیهقی ). ملوک را خیالها بندد و کس به اعتقاد و به دل ایشان چنانکه باید راه نیابد و احوال ایشان را درنیابد. (تاریخ بیهقی ). عجب دارم از آن قوم که ایشان خیال بندند که اهل سنت و جماعت را با اهل بیت چیزی در راه است . (تذکرة الاولیاء عطار). ای که گشتی تو پای بند عیال دگر آسودگی مبند خیال . سعدی (گلستان ). هر آنکه تخم بدی کشت و چشم نیکی داشت دماغ بیهده پخت و خیال باطل بست . سعدی (گلستان ). با شیر پنجه کردن روبه نه عقل بود باطل خیال بست و خلاف آمدش گمان . سعدی . خیال بسته و بر باد عمر تکیه زده به پنجروز که در عیش و در تماشایی . سعدی .