خیمه زدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیمه زدن . [ خ َ / خ ِ م َ / م ِ زَ دَ ] (مص مرکب ) خیمه برپا کردن . نصب چادر کردن . خیمه کشیدن . (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). کنایه از جایی فرود آمدن . مقیم شدن . تخیم . استخیام : سراپرده و خیمه زد با سپاه . فردوسی . سراپرده زد بر لب آب شاه همه خیمه زد گردش اندر سپاه . فردوسی . ما خود ز کدام خیل باشیم تا خیمه زنیم در وثاقت . سعدی . دست مرگم بکند میخ سراپرده ٔ عمر گر سعادت نزند خیمه بپهلوی توام . سعدی . تو به هر جا که فرود آمدی و خیمه زدی کس دیگر نتواند که بگیرد جایت . سعدی . میان دو لشکر چو یکروز راه بماند بزن خیمه در جایگاه . سعدی . خیمه در مصر چو پیراهن یوسف زده ایم جلوه ها در نظر مردم کنعان دارم . صائب (از آنندراج ). ◄ عجب و تکبر کردن . ◄ باد در بوق انداختن ؛ یعنی برپای خاستن آلت تناسل . ◄ لشکر کشیدن . (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). ◄ نوعی از فنون کشتی .