خیمه
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
خیمة. [ خ َ م َ ] (ع اِ) هر خانه ٔ مستدیر. خیم . ◄ سه یا چهار چوب که بر آن گیاه اندازند و در گرما بسایه ٔ آن نشینند. ◄ هر خانه ای که از چوبهای درخت ساخته شود. (منتهی الارب ) (از تاج العروس ) (از لسان العرب ). الاچیق . (یادداشت مؤلف ). ج، خیمات، خیام، خیم، خیوم . در هر سه معنی . ◄ چادر و ستاده و منزلگاه قابل حمل و نقل که از پارچه های کلفت مانند کرباس و کتان و جز آن می سازند و در صحرا و باغ جهت نشستن در زیر سایه وی آنرا بر پا می کنند، سراپرده . خرگاه . سیاه چادر. (ناظم الاطباء). چادر. خباء. تاز. تاژ. چتری . سراپرده که از پارچه سازند برای نشستنگاه در سفر و حضر بکار برند. (یادداشت مؤلف ). ج، خِیَم و خیام : رسیدند زی شهر چندل فراز سپه خیمه زد در نشیب و فراز. رودکی . آسمان خیمه زد از بیرم و دیبای کبود میخ آن خیمه ستاک سمن و نسرینا. کسائی . ز خرگاه وز خیمه و پارگی بسازید پیران بیکبارگی . فردوسی . سراپرده و خیمه ها ساختند ز نخجیر دشتی بپرداختند. فردوسی . سراپرده از دیبه رنگ رنگ بدو اندرون خیمه های پلنگ . فردوسی . همه روی لشکر به بیراه و راه سراپرده و خیمه بد بی سپاه . فردوسی . برون رفت مهراب کابل خدای سوی خیمه زال زابل خدای . فردوسی . اندر آمد بخیمه آن دلبر. فرخی . یکی چون خیمه خاقان دوم چون خرگه خاتون سیم چون حجره ٔ قیصر چهارم قبه ٔ کسری . منوچهری . مثل مردمان و سلطان چون خیمه محکم نیک ستون است . (تاریخ بیهقی ). هرگه که او... بیفتاد نه خیمه ماند و نه طناب . (تاریخ بیهقی ). علوی دعا گفت و بازگردانیدندش و بخیمه بنشاندند. (تاریخ بیهقی ). چو بشنید کامد یل سرافراز برون زد سراپرده وخیمه باز. اسدی . برون آمد از خیمه و آن دو زلف بنفشه ٔ پریشیده بر نسترن . (از لغتنامه اسدی ). نخواهم چارطاق خیمه ٔ دهر وگرسازد طنابم طوق گردن . خاقانی . گرنه بکار آمدی خیمه ٔ خاص ترا صبح نکردی عمود خور نتنیدی طناب . خاقانی . چون خیمه ٔ ابیات چهل پنج شد از نظم بگسست طناب سخن از غایت اطناب . خاقانی . بر چرخ زنند خیمه ٔ آه هم خود بصفت میان آهند. خاقانی . هر جا که عدل خیمه زند کوس دین بزن کاین نوبتی ز چرخ مدور نکوتر است . خاقانی . سکندر که با شرقیان حرب داشت در خیمه گویند بر غرب داشت . سعدی . در فراق خیمه و خرگاه و زیلو و نمد این بخود می پیچد و آن خاک بر سر می کند. نظام قاری . این یکی کندلان زد آن خیمه فکر هر کس بقدر همت اوست . نظام قاری . همان بیت المقدس است که بنی اسرائیل در دشت بر پا می نمودند و خیمه از پرده های پوست بز ترتیب یافته اما پوشش خیمه از پوست قوچها و پوست خز بوده بر زبر همگی پوشیده میشد تا آنرااز باران و آفتاب محافظت نماید. (از قاموس مقدس ). ◄ کنایه از آسمان . (یادداشت مؤلف ) : ندید از صعب تاریکی و تنگی اندر این خیمه نه چشم باز من شخصی نه جان خفته دانائی . ناصرخسرو. هستشان آگهی که نه ز گزاف زیر این خیمه در گرفتارند. ناصرخسرو. ♦ پیروزه گون خیمه ؛ کنایه از آسمان . گردون : ببین باری که هر ساعت ازین پیروزه گون خیمه چه بازیها برون آرد همی زین پیر خوش سیما. سنائی . ♦ خیمه ٔ افلاک ؛ کنایه از آسمان و هفت فلک : زرین ترنج خیمه ٔ افلاک میخ وار در خاک باد کوفته سر کز تو بازماند. خاقانی . ♦ خیمه ٔ ترکی ؛ نوعی خیمه بوده که ترکان بکار می برده اند. ۩ کنایه از آسمان و فلک است : وز بر آن نوبتی خیمه ٔ ترکی که هست خونی خنجرگذار صفدر آهن کمان . خاقانی . ♦ خیمه ٔ فیروزه ؛ کنایه از آسمان است : تا درون چارطاق خیمه ٔ فیروزه ای طبع را بی چارمیخ غم نخواهی یافتن . خاقانی . ♦ خیمه ٔ کبود ؛ کنایه از آسمان است : وین خیمه ٔ کبود نبینند و این دو مرغ کایشان هماره از پس دیگر همی پرند. ناصرخسرو. نیک بنگر کاندرین خیمه ٔ کبود چون فتاده ست ای پسر چندین شتاب . ناصرخسرو. این شیشه گردنان که ازین خیمه ٔ کبود بی نام چون قرابه بگردن طنابشان . خاقانی . ♦ خیمه ٔ معلق ؛ کنایه از آسمان است . ♦ هفت خیمه ؛ هفت فلک . هفت گردون : از ناله هفت خیمه ٔ گردون شکافتم وز آه چارگوشه ٔ عالم بسوختم . خاقانی . بالای هفت خیمه ٔ پیروزه دان ز قدر میدانگهی که هست در آن عسکر سخاش . خاقانی .
خیمة. [ خ َ م َ ] (اِخ ) کوهچه ٔ منفرد بالای ابانین . در این مکان آبی است موسوم به عبادة که از آن بنی عبس است . (از معجم البلدان ) (منتهی الارب ).
خیمه . [ خ َ م َ ] (اِخ ) رستاقی است از رساتیق طائف . (از معجم البلدان ).