دادار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دادار. (اِخ ) نام قصبه ای در بلوچستان کنار نهر بولان . (قاموس الاعلام ترکی ).
دادار. (اِخ ) (شیخ ...) آنچنانکه از تاریخ گزیده تألیف حمداﷲ مستوفی بر می آید. وی شیادی بوده است به چهره همانند سلطان جلال الدین خوارزمشاه و از احوال او باخبر. در کرمان بدعوی خوارزمشاهی جمعی را دعوت کرده است و مردم بسیار بر او جمع آمده و فتنه قوت گرفته . سلطان قطب الدین که به فرمان منکوقاآن سلطنت کرمان داشته از این فتنه خبر یافته و بر سر ایشان دوانیده شیخ دادار از معرکه بجسته است و دیگران به قتل آمده اندو فتنه فرونشسته . (از تاریخ گزیده ص ٥٣٠ چ اروپا).
دادار. (ص ) عادل . دادگر. (آنندراج ). عدل . به معنی عادل و مرکب است از «داد» و کلمه ٔ «ار» که مفید معنی نسبت است . (غیاث ). اما این وجه اشتقاق براساسی نیست و دادار مرکب از «داد» و «آر» نیست بلکه کلمه مرکب از ریشه ٔ «دا» به معنی دادن و آفریدن است با پسوند «تار» علامت فاعلی و لغةً به معنی بخشاینده و آفریننده است . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ معین ). ◄ این کلمه در اوستا داتَر و همیشه صفت اهورامزداست به معنی آفریدگار و آفریننده : داد پیغام بسر اندر عیّار مرا که مکن یاد بشعر اندر بسیار مرا کاین فژه پیر ز بهر تو مرا خوار گرفت برهاناد ازو ایزد دادار مرا. رودکی . برفتم من اکنون بفرمان تو به یزدان دادار پیمان تو. فردوسی . مصر ایزد دادار بفرعون لعین داد کافر شد و بیزار شد از ایزد دادار. فرخی . بشکر او نتوانم رسید پس چکنم ز من دعا و مکافات از ایزد دادار. فرخی . هرچه باید ز آلت امکان همه دادستش ایزددادار. فرخی . از آب گنگ سپه را بیک زمان بگذاشت بیمن دولت و توفیق ایزد دادار. فرخی . نه آن بود که تو خواهی همی و داری دوست چه، آن بود که قضا کرد ایزد دادار. ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی ). وانت گوید کردگار نیک و بد ایزد دادار و دیو ابترست . ناصرخسرو. تا داد من از دشمن اولاد پیمبر بدهد بتمام ایزد دادار تعالی . ناصرخسرو. مهربان بر تو خسرو عالم وز تو خشنود ایزد دادار. مسعودسعد. جز این بت که هر صبح از اینجا که هست برآرد بدادار یزدان دو دست . سعدی . ◄ (اِخ ) نامی از نامهای خداوند. خدای تعالی عز و جل شأنه . نام خدای عزوجل . (برهان ). یزدان . ایزد. باری تعالی . (شرفنامه ) : شفیع باش بر شه مرا بدین زلت چو مصطفی بر دادار بر روشنان را. دقیقی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ١١٤). به ایرانیان گفت بهرام گرد که جان را بدادار باید سپرد. فردوسی . بشد پیش دادار خورشید و ماه نیایش بدوکرد و پشت و پناه . فردوسی . زفرّ سیاوش فرو ماندند بدادار بر آفرین خواندند. فردوسی . چو از خواب گودرز بیدارشد ستایش کنان پیش دادار شد. فردوسی . بفرمان دادار این نامه را کنم اسپری شاه خودکامه را. فردوسی . دل بیژن آمدز تیزی بدرد بدادار دارنده سوگند خورد. فردوسی . هر آنکس که داند که دادار هست نباشد مگر پاک یزدان پرست . فردوسی . چنین داد پاسخ گرانمایه شاه که دادار باشد زهر بد پناه . فردوسی . یکی جام می بر کفش برنهاد ز دادار نیکی دهش کرد یاد. فردوسی . از ایران بیاید یکی چاره گر بفرمان دادار بسته کمر. فردوسی . که با فرّ و بُرزست و با مهرو داد نگیردجز از پاک دادار یاد. فردوسی . ز دادار گردم بسی شرمناک سیه رو روم از سر تیره خاک . فردوسی . به دادار کن پشت و انده مدار گذر نیست از حکم پروردگار. فردوسی . دادار جهان ملک جهان وقف تو کرده ست در وقف جهان هیچکسی را نبود دست . منوچهری . همی دانست گفتی تیغ خونخوار که جان در تن کجا بنهاد دادار. فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). بدوداد دادار پیغام خویش بپیوست با نام او نام خویش . اسدی . ز دادار امید و فرمان و پند مرآن راست کو از خرد بهره مند. اسدی (گرشاسبنامه ص ٣١٦). چو چشمی است بیننده و راه جوی که دادار را دید شاید در اوی . اسدی . زهر بد به دادار جوید پناه باندازه هر کس دهد پایگاه . اسدی . شیر دادار جهان بودپدرشان نشگفت گر ازیشان برمند اینکه یکایک حمرند. ناصرخسرو. کنم نیکی چو نیکی کرد با من خداوند جهان دادار سبحان . ناصرخسرو. هر جا که روی و باز آئی دادار ترا نگاهبان باد. مسعودسعد. دادار جهان مشفق هر کار تو بادا کورا ابدالدهر جهاندار تو بائی . خاقانی . بادت ز غایات هنر بر عرش رایات خطر در شأنت آیات ظفر ازفضل دادار آمده . خاقانی . دل من هست از این بازار بیزار قسم خواهی به دادار و به دیدار. نظامی . درین وقت نومیدی آن مرد راست گناهم ز دادار داور بخواست . سعدی . هنوزت اجل دست خواهش نبست برآور بدرگاه دادار دست . سعدی . ◄ (ص ) دارنده . (شرفنامه ). ◄ پادشاه عادل . (جهانگیری ) : نادری در همه فن ناموری در همه چیز زر ده زوروری، دادگری داداری . مولانا مطهر. ◄ قاضی عادل . دادور.