دادر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دادر. [ دَ / دِ ] (اِ) برادر، اخ . برادر به لهجه ٔ مردم ماوراءالنهر. (برهان ). شقیق . (نصاب ) : اندر آن وقت که تعلیم همی کرد مرا دادری چند کرت مدخل ماشأاﷲ. انوری . لبیب، عاقل و غمر و غبی و غافل، گول شقیق دادر و ردو رفیق و صاحب، یار. فراهی (نصاب الصبیان ص ١١). آن ضیاء بلخ خوش الهام بود دادر آن تاج شیخ اسلام بود. مولوی . تلخ خواهی کرد بر ما عمر ما که بر این میدارد ای دادر ترا. مولوی . از پدر چون خواستند آن دادران تابرندش سوی صحرا یک زمان . مولوی . شله از مردان بکف پنهان کند تا که خود را دادر ایشان کند. مولوی . ♦ هفت دادران ؛ هفت برادران که بنات النعش باشد. ◄ دوست . (برهان ). شفیق . (نصاب ).
دادر. [ دَ ] (اِخ ) نام خدای عزوجل . ◄ داور. دادگر.