دادک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دادک . [ دَ ] (اِ) لَلَه . (جهانگیری ). اتابک . (انجمن آرا). مقابل «دادا» و «دَدَه » پیرغلام قدیمی باشد. (برهان ). پیرغلام کهن : تو آن نازنینی که درمهد فطرت روان دایگان برتر از عقل و دادک . اثیراخسیکتی (از انجمن آرا) در نسخه ای از جهانگیری بجای دایگان، دادکان آمده است . و شاید مصراع دوم بصورت ذیل بوده : روان دایگان مر ترا، عقل دادک . ◄ (اِ مرکب ) دادبیک . (جهانگیری ). مخفف دادبیک یعنی رئیس عدالتخانه (از داد فارسی و بیک ترکی ). میرداد، که دیوان عدالت بدو مفوض باشد : همه بادش ز حاجب و ز امیر همه لافش ز دادک و ز وزیر. سنائی . رجوع به دادبک شود.