دار ملک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دار ملک . [ رِ م ُ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب ) پایتخت . دارالملک . مرکز فرمانروایی : دار ملک خویش را ضایع چرا باید گذاشت مر سپاهان را چرا کرده ست بر غزنین گزین . فرخی . ◄ سرزمین : نخستین بار گفتش کزکجایی ؟ بگفت : از دارملک آشنایی . نظامی . ◄ کاخ . قصر : کلید همه دارملک سلاطین بزیرگلیم گدایی طلب کن . خاقانی . رجوع به دارالملک شود.