دارالملک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دارالملک . [ رُل ْ م ُ ] (ع اِ مرکب ) کرسی مملکت و پایتخت . (ناظم الاطباء). دارِملک : تا نهادی حسن را دارالخلافه زیر زلف هست دارالملک فتنه در سر مژگان تو. خاقانی . بنومیدی دل از دلخواه برداشت بدارالملک ارمن راه برداشت . نظامی . رجوع به دارالخلافه و دارالدوله و دارالسعاده و دارملک شود. ◄ (اِخ ) لقب طبرستان . (مسکوکات ایران رابینو ص ٩٩). ◄ لقب شهر کابل . (مسکوکات ایران رابینو ص ٨٩).