داشته
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
داشته . [ ت َ / ت ِ ] (ن مف ) نعت مفعولی از داشتن . رجوع به داشتن در معانی مختلفه ٔ آن شود. ◄ ایستانیده : خود جنیبت بدرش داشته بینند براق کز صهیلش نفس روح معلا شنوند. خاقانی . بر در مرقد سلطان هری ز ابلق چرخ مرکب داشته را ناله ٔ هراشنوند. خاقانی . ♦ داشته شدن ؛ تعهد و تیمار و نگهداری کرده شدن : این کار چنان داشته شود که بروزگار امیرماضی . (تاریخ بیهقی ). ◄ ملک . مال . ♦ امثال : داشته آید بکار ورچه (ورکه ) (گرچه ) بود زهر مار ؛ نظیر: هرچه در نظرت خوار آید نگه دار که روزی بکار آید. (امثال و حکم دهخدا). ◄ کهنه . فرسوده . ضایع شده . (برهان ). نیمدار : یکی جامه بُد داشته دربرش کلاهی ز مشک ایزدی بر سرش . فردوسی . ای که شد زرد و کهن پیرهن جانت پیرهن باشد جان را و خرد را تن عاریت داشتم این از تو تا یک چند پیش تو بفکنم این داشته پیراهن . ناصرخسرو. صاحب انجمن آرا پس از نقل شاهد فوق گوید: و این لغت را در جهانگیری دیده ام با این شاهد و در رشیدی نیافتم . گمانم که صاحب جهانگیری داشته را به معنی کهنه و فرسوده، قیاس کرده و صاحب برهان بدو اقتفا نموده . (انجمن آرای ناصری ). و درس تکرار باشد واصله من الدرس الذی هو الطمس، کهنه بودن و اثر ببردن، برای آنکه چون تکرار کند بر او بذله شود و داشته شود چون جامه ٔ خلق که بسیار داشته باشند. (تفسیر ابوالفتوح رازی چ ١ ج ١ ص ٥٤٩).