داعی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
داعی . (ع ص، اِ) دعاگوی . دعاکننده . (مهذب الاسماء) : ای ملکوت و ملک داعی درگاه تو ظل خدایی که باد فضل خدایت معین . خاقانی . ای داعی حضرت تو ایام گرچه نکنم دعا مقسم . خاقانی . مرا خدیو جهان دی مراغه ای میخواند ولیک هیچ بدان نوع و طبع داعی نیست . خاقانی . سالی نزاع در میان پیادگان حاج افتاده بود داعی نیز همراه و پیاده بود. (گلستان ). دی بامید گفتمش داعی دولت توام گفت دعا بخود بکن گر به نیاز میکنی . سعدی . بعد از دعا نصیحت داعی بیغرض نیکت بود چو نیک تأمل کنی در آن . سعدی . شاکر نعمت به هر طریق که بودیم داعی دولت به هر مقام که هستیم . سعدی . ◄ خواننده . (مهذب الاسماء). ندا کننده : فرستاده که خدا ازو خشنود بود و داعی مردم بود بسوی او و میخواند مردم را به او. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ٣٠٨). مرغ تو خاقانی است، داعی صبح وصال منطق مرغان شناس شاه سلیمان رکاب . خاقانی . زو دیو گریزنده و او داعی انصاف زو حکمت نازنده و او منهی الباب . خاقانی . وفا باری از داعی حق طلب کن کزین ساعیان جز جفایی نیابی . خاقانی . ♦ داعی حق را اجابت کردن ؛ مردن . ♦ داعی الفلاح ؛ مؤذن . ♦ داعی اﷲ ؛ رسول خدا (صلعم ). (منتهی الارب ). ♦ داعی اﷲ ؛ مؤذن . (منتهی الارب ). ◄ مبلغ. آنکه بدینی یا مذهبی خواند. آنکه دعوت کند بدینی و یاطریقه ای : و مردی بود باطنی، نام او ابونصربن عمران که سری بود از داعیان شیعیان ... و آن مرد داعی را در شب بر چهارپائی نشاندند و بردند. (فارسنامه ٔ ابن البلخی چ اروپا ص ١١٩). و میخواهم که هر که از داعیان و سراهنگان و معروفان اتباع تواند جمله را بخوانی . (فارسنامه ٔ ابن البلخی چ اروپا ص ٩٠). ◄ مرتبتی از مراتب و درجات هفتگانه نزد باطنیان . رتبتی برتر از مأذون و فروتر از حجت نزد باطنیان .پنجمین از مراتب و درجات هفتگانه ٔ اسماعیلیان و درجات هفتگانه این است : رسول (ناطق ). وصی (اساس ). امام .حجت . داعی . مأذون . مستجیب . گاه داعی و مأذون را نیز بدو درجه ٔ فرعی تقسیم کنند و داعی محدود و داعی مطلق گویند و همچنین مأذون محدود و مأذون مطلق . و در مراتب، حجت فرع است مر امام را واصل است مر داعی را و داعی فرع است مر حجت را و اصل است مر اهل دعوت را. ج، دعاة. نیز رجوع به اسماعیلیه و رجوع به جامعالحکمتین ناصرخسرو ص ١١٠ و ١٥٥ و ١٣٨ و ٢١٠ شود : مردم شوی بعلم چو مأذون کاو داعی شوی بعلم ز مأذونی . ناصرخسرو. حجت و برهان مجوی جز که ز حجت چون عدوی حجتی و داعی و مأذون . ناصرخسرو. ◄ خواهنده ٔ نیکی . خواهنده و طلب کننده . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ قصدکننده . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ اقتضاکننده . (غیاث ) (آنندراج ). ◄ باعث . سبب . علت . غایت .
داعی . (اِخ ) از شاعران عثمانی و از منسوبان ایاس پاشا و مردی درویش نهاد بوده است و این دو شعر از جمله ٔ اشعار اوست : دریغ اول نوجوانی بو جهاندن اجل پیکی ایریشوب قلیدی دعوت . دعالر ایدوب آکاجان و و لدن دیدم تاریخ اوله روحنه رحمت . (قاموس اعلام ترکی ).
داعی . (اِخ ) از مردم استرآباد است و این بیت او راست : هردم ز هجر یار مرا چشم تر هنوز یعنی نکرده ام ز تو قطع نظر هنوز. (از قاموس الاعلام ترکی ). صاحب آتشکده نویسد: از حالش چیزی معلوم نیست و سوای این مطلع شعری قابل از او ملاحظه نشده . و سپس بیت فوق را نقل کند. (آتشکده ٔ آذر چ بمبئی ص ١٤١).