واژه جو

داغ افتادن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

داغ افتادن . [ اُ دَ ] (مص مرکب ) لک افتادن . لک شدن : خبر ز داغ جگر میدهد بسوز جگر ز خون دیده که بر جامه داغ می افتد. امیرخسرو. داغ می گل گل بطرف دامنم افتاده است همچو مینا می کشی بر گردنم افتاده است . صائب .

معنی داغ افتادن | واژه جو