داغ دل
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
داغ دل . [ دِ ] (ص مرکب ) دارای دلی داغدار. دارای دلی بداغ . بداغ . با دل داغدار. ◄ که مرگ عزیزی دیده باشد. مصاب بمرگ فرزند یا کسان نزدیک . دل شکسته . مصیبت عظیم دیده را گویند عموماً و مصیبت فرزند را خصوصاً. (لغت محلی شوشتر نسخه ٔ خطی ) : منم داغ دل پور آن بیگناه سیاوش که شد کشته بر دست شاه . فردوسی . چنین گفت رستم که گر شهریار چنان داغ دل شاید و سوکوار. فردوسی . ♦ امثال : یک داغ دل بس است برای قبیله ای . ◄ دردمند از حادثه ٔ ناگواری . دل بدرد آمده از واقعه ای که نه بر مراد بوده است : وزآن پس گرازان به پیش سپاه بتوران روم داغ دل کینه خواه . فردوسی . زواره بیاورد از آن سو سپاه یکی داغ دل لشکر کینه خواه . فردوسی . بر آن شارسان اندرآمد سپاه چنان داغ دل لشکر کینه خواه . فردوسی . ◄ دردمند. با اندوه و حسرت . ◄ دارای دلی بدرد آمده از داغ . با دلی داغدار : کنون داغ دل پیش خاقان شوی از ایران سوی مرز توران شوی . فردوسی . شبی از شبان داغ دل خفته بود ز کار زمانه برآشفته بود. فردوسی . نخستین درودی رسانم بشاه از آن داغ دل شاه توران سپاه . فردوسی . لاله بوی می نوشین بشنید از دم صبح داغ دل بود، بامید دوا بازآمد. حافظ.