داغ دیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
داغ دیده . [ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) چیزی که باو داغ رسیده باشد مانند متاع آب دیده . (آنندراج ). لکه دار. داغدار. تباهی دیده و زیان رسیده باشد. (ناظم الاطباء). ◄ داغ خورده . بداغ . ◄ فرزندمرده . مصاب بمرگ عزیزی یا فرزندی یا خویش نزدیک . بمصیبت مرگ فرزند و کسان نزدیک گرفتار آمده . ♦ مادری داغ دیده ؛ فرزندمرده . ♦ دلی داغ دیده ؛ دردمند. ◄ مصیبت رسیده . دردمند : ما را مبر بباغ که از سیر لاله زار یک داغ صدهزار شود داغ دیده را. صائب . در چشم داغ دیده ٔ صائب درین بهار هر لاله ای بکاسه ٔ پرخون برابرست . صائب . رخسار تست لاله ٔ بی داغ این چمن این لاله های باغ همه داغ دیده اند. صائب .