واژه جو

داغ ساختن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

داغ ساختن . [ ت َ ] (مص مرکب ) داغ کردن . نشانمند کردن . (آنندراج ) : تا برگرفته ای ز رخ خود نقاب را چون لاله داغ ساخته ای آفتاب را. وحید. ♦ داغ ساختن آب و روغن و جز آن ؛ گرم کردن و گداختن آن : کسی از عهده ٔ خصم ملایم برنمی آید که آتش داغ سازد آب را اما نمیسوزد. محسن تأثیر. و رجوع به داغ کردن شود. ◄ ساختن آلت داغ .

معنی داغ ساختن | واژه جو