داغ نشستن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
داغ نشستن . [ ن ِ ش َ ت َ ] (مص مرکب ) قرار گرفتن داغ . پدید آمدن اثر داغ بطور ثابت در : چه داغها که ز چرخم نشسته بر سینه چه اشکها که ز چشمم دویده بر رخسار. ظهیر فاریابی . تا بر گلت ز سبزه نگهبان نشسته است صدگونه داغ بر دل حیران نشسته است . مجدهمگر. تا سحر آمدشد همصحبتانم گرم شد شعله برمی خاست از دل داغ حرمان می نشست . ملاشکوهی همدانی . درد تو در تمام بدن جای جان گرفت داغ تو در میانه ٔ جان دل نشین نشست . باقر کاشی (از آنندراج ).