واژه جو

داغ کرده

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

داغ کرده . [ ک َ دَ / دِ ] (ن مف مرکب ) نعت مفعولی از داغ کردن : ملهوز؛ داغ کرده بر تندی بناگوش .(منتهی الارب ). ◄ بنده . غلام : دشمنش داغ کرده ٔ زحل است از سعادت چه رونقش دانند. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ٤٨٦).

فرهنگ املایی واژه‌دان

واژه ثبت‌شده در فرهنگ املایی

معنی داغ کرده | واژه جو