دام کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دام کردن . [ ک َ دَ ] (مص مرکب ) تعبیه ٔ دام . ساختن دام . نهادن دام . چیدن دام . ◄ حیله و اسباب مکر ساختن : ای کام دلت دام کرده دین را هشدار که این راه انبیا نیست . ناصرخسرو. کسی که دام کند نام نیک از پی نان یقین بدان تو که دامست نانش مر جان را. (از نصیحةالملوک غزالی ). ♦ به دام رام کردن ؛ بچاره و تدبیر در دام آوردن : که نام نیکو مرغیست فعل نیکش دام زفعل خویش بدان دام رام باید کرد. ناصرخسرو.