دامن افشاندن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دامن افشاندن . [ م َ اَ دَ ] (مص مرکب ) تکان دادن دامن . جنبان ساختن دامن ازجوانب . بحرکت درآوردن دامن در سویهای مختلف . دامن فشاندن . رجوع به دامن فشاندن شود. ◄ دست کشیدن . از دست نهادن . دامان فشاندن . رها کردن . پشت پازدن . ترک گفتن . ول کردن . سر دادن . اعراض کردن . خویشتن را دور داشتن . نمودن که آنرا نخواهم : همچو گل بر چمن از باد میفشان دامن زانکه در پای تو دارم سر جان افشانی . حافظ. ◄ غرور و ناز کردن . (غیاث ). ◄ کنایه از غیظ معشوق و برخاستن اوست از مجلس . (لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔ مؤلف ). ◄ گذشتن از چیزهای نیکو و از دنیا گذشتن . (لغت محلی شوشتر). ♦ دامن افشاندن از... ؛ خویشتن را دور داشتن از.(بهار عجم ) : هرآنکس که او دختر شاه خواند ز گیتیش دامن بباید فشاند. فردوسی . حق از بهر باطل نشاید نهفت از آن جمله دامن بیفشاند و گفت . سعدی . اهل بایستی که جان افشاندمی دامن از اهل جهان افشاندمی . خاقانی . ♦ دامن برافشاندن از، دامن برفشاندن از... ؛ ترک گفتن . (آنندراج ). ول کردن . ترک دادن و اعراض کردن . (برهان ). ۩ سفر کردن و کوچ نمودن . (برهان ). ونیز رجوع به مجموعه ٔ مترادفات ص ١٨ و ٩٠ و ٢٩٨شود.