دامنی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دامنی . [ م َ ] (ص نسبی، اِ مرکب ) منسوب به دامن . مخفف دامانی . (انجمن آرا). ◄ جزئی از قماش که برای دامان بکار برند. پاره ای از قماش که خیاط برای دامن تقدیر کند. ◄ جامه که پوشند خادمات بر روی دیگر جامه ها و آن از کمر تا شتالنگ را پوشد. ◄ چادر. چادر باریک یک عرض بی درز. (غیاث ). ◄ سرانداز. مقنعه . سرانداز زنان را گویند. (برهان ) (شعوری ص ٤٣٢ ج ١) : خود این شه را حق آن شاه افکنی داد که بر سرهای شاهان دامنی داد. امیرخسرو. هدایت گوید: شعر مذکور در فوق یحتمل اصطلاح هند باشد.
دامنی . [ م َ ] (اِخ ) طایفه ای از طوایف بلوچستان مرکزی یا ناحیه ٔ بمپور دارای ٢٠٠ خانوار. (جغرافیایی سیاسی کیهان ص ٩٩).