دامک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
دامک . [ م َ ] (اِمصغر) مصغر دام . دام خرد. دام کوچک . رجوع به دام شود. ◄ مقنعه و سرانداز زنان را نیز گفته اند. (برهان ). دامنی . (برهان ). سرانداز زنان که تور مانندست . سرانداز زنان مشبک و تورمانند. (فهرست لغات نظام قاری ص ١٩٩) : معجر چو بر آن دامک سر دید سرآغوش میگفت ز اندوه جدائی بمقامی . نظام قاری (دیوان البسه ص ١١٢). دامک و سربند بگویم که چیست نام یکی آفت و دیگر بلا. نظام قاری (دیوان البسه ص ١٠٧). نه دلم میل بآن دامک سر دارد و بس که بهر حلقه ٔ آن دام گرفتاری هست . نظام قاری (دیوان البسه ص ٤٦). کرده در سوراخ دایم مار دامک را دراز بوالعجب کاری که او را بار ماری بر دلست . نظام قاری (دیوان البسه ص ٤٢). برو ای دامک شلوار که بر دیده ٔ تو راز لنگوته نهانست و نهان خواهد بود. نظام قاری (دیوان البسه ص ٦١). کافر ار دامک شلوار زرافشان بیند جای آن است که در دم بگشاید زنار. نظام قاری (دیوان البسه ص ١٥). و دیگر دکانهای آراسته چون صورتگران اطلس ختا... و دامک و سردوزان بالش نطعی ... (نظام قاری، دیوان البسه ص ١٥٥). رجوع به دام و تور شود. ◄ جانوران وحشی کوچک را گویند همچون خرگوش و روباه و امثال آن . (برهان ).
دامک . [ م َ ] (اِخ ) دهی از بخش نصرت آباد شهرستان زاهدان واقع در ٧٧هزارگزی جنوب خاوری نصرت آباد و ١٨هزارگزی شوسه ٔ زاهدان به خاش . جلگه است و گرمسیر و دارای ١٢٥ تن سکنه . آب آن از قنات است محصول آن غلات و لبنیات . شغل مردم آن زراعت و گله داری است و راه آن مالرو است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٨).