داو
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(اِ.) نوبت، نوبت بازی یا تیراندازی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(اِ.) نوبت، نوبت بازی یا تیراندازی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
داو. (ع اِ) نوعی کشتی و جهاز. (ناظم الاطباء).
داو. (اِ) اصطلاحی در بازی نردست . نوبت بازی نرد و شطرنج . (برهان ) (انجمن آرا). نوبت باختن نردو قمار و بازیهای دیگر. (شرفنامه ٔ منیری ). نوبت است از بازی چنانکه گویند: داو دست اوست یعنی نوبت بازی اوست . نوبت تیر (تیر قمار)اندازی . (ناظم الاطباء). دو. (در تداول مردم قزوین ). نوبت باختن حریف در بازی نرد و بازیهای دیگر. ندب . (در تداول امروز گویند دو بدست فلان افتاد و «دو» همان «داو» است ) : داو دل و جان نهم بعشقت در ششدره اوفتاد نردم . سوزنی . داو طرب کن تمام خاصه که اکنون عده ٔ خاتون خم تمام برآمد. خاقانی . در قماری که با ملامتیان داو عشرت روان کنند همه . خاقانی . زان نیمه که پاک بازی ماست با درد تو داو ما تمامست . خاقانی . مرا مهره بکف ماند و ترا داو روان حاصل تو نونو کعبتین میزن که من در ششدرم باری . خاقانی . خولع؛ مقابر بدبخت که داو نیابد. متمم ؛ آنکه داو او در قمار بارها برآید. خلیع؛ تیر قمار که داوآن نیاید. (منتهی الارب ). ♦ سرداو، سردو (در تداول مردم قزوین ) ؛ آنکه نوبت نخستین در بازی او راست . که نخست حق بازی بااوست . ♦ پشت سر داو، پشت سردو (در تداول مردم قزوین ) ؛ که نوبت دوم در بازی از آن اوست . که پس از نفر نخستین حق بازی دارد. ♦ داو آخر ؛ آخردست . دست آخر. نوبت آخر (در قمار). ♦ داو اول ؛ نوبت اول . (آنندراج ). نوبت نخستین . نخستین نوبت : اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد. حافظ ♦ داو بردن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود. ♦ داو به هفت ؛ داو بر هفت بودن . انتهای داو قمار نرد. تمامی ندب : همه در ششدر عجزند و ترا داو بهفت ضربه بستان وبزن زانکه تمامی ندبست . انوری . ۩ کنایه از هفده رکعت نماز است . (ناظم الاطباء). ♦ داو تمام ؛ داو کامل : داو کمالت تمام با قمران در قمار حصن بقایت فزون از هرمان در هرم . خاقانی . ♦ داو تمام بودن ؛ کامل بودن آن : زان نیمه که پاک بازی ماست با درد تو داو ما تمامست . خاقانی . ♦ داو تمامی زدن ؛ دعوی کمال کردن . ادعای تمامی کردن : اورنگ کو؟ گلچهر کو؟ نقش وفا و مهر کو؟ حالی من اندر عاشقی داو تمامی میزنم . حافظ. ♦ داو خواستن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود. ♦ داو دادن .رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود. ♦ داو سر آمدن ؛ اصطلاحی است در بازی نرد و ظاهراً معنی آن نوبت بازی سپری شدن باشد : از خصل سه تا پای فراتر ننهادیم هم خصل به هفده شد و هم داو سر آمد. سوزنی . ♦ داوطلب . دوطلب (در تداول مردم قزوین ). رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود. ♦ داو کشیدن . رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود. ♦ داو نیافتن ؛ نوبت نیافتن . ۩ کنایه از ننشستن نقشی است به عیش و مراد. (از لغت محلی شوشتر، نسخه ٔ خطی کتابخانه ٔمؤلف ). نانشستن نقشی بمراد. بمراد قمارباز نقش نیامدن . (ناظم الاطباء). و نیز رجوع به این ترکیب در ردیف خود شود. ◄ زیاده کردن خصل قمار یعنی گرو قمارست . (انجمن آرا). صاحب آنندراج گوید کلان از صفات اوست . زیاده کردن خصل قمار و آن از هفده زیاده نمی باشد چه ازدیاد آن بجز طلق نیست و مراتب اعداد منحصر است تا به نه . پس داو اول یکی است و دوم سه و سوم پنج و همچنین هفت و نه و یازده تا هفده که مرتبه ٔ نهم اعداد است میرود تا تمام می شود. (برهان ). ♦ داو بهفده آوردن ؛ تا آخرین حد زیاده کردن خصل قمار : هفت طواف کعبه را هفت تنان بسنده اند ما و سه پنج کعبتین داو بهفده آوری . خاقانی . ◄ دشنام . (شرفنامه ٔ منیری ). فحش و دشنام . (برهان ) (آنندراج ). به معنی دشنام لغت ماوراء النهرست . سَقَط : از ته دم عنبر تر زاده گاو داده نجاست لب مردم ز داو. امیرخسرو. با درد بسان آسیاییست چرخش همه غصه است و غم ناو داروغه سگ است و قاضیش خر عامل شتر و محصلش گاو زینها چه بود نصیب دهقان لت خوردن و زر شمردن و داو. بابا سودائی (از تذکره ٔ دولتشاه ). ◄ دیوار گلین . (شرفنامه ٔ منیری ). هر چینه و هر مرتبه و رده باشد که از دیوار گلی بر بالای هم گذارند. (برهان ) (آنندراج ). دای . (آنندراج ) (برهان ). ◄ دعوی . (آنندراج ). دعوی کاری . (برهان ). ◄ خرج و مصرف . (ناظم الاطباء). این معنی در مآخذ دیگر که در دسترس بود دیده نشد. ◄ چرخ و چرخ کلانه . (ناظم الاطباء) (این معنی نیز در مآخذی دیگر که در دسترس بود دیده نشد). ◄ وقت فریبی . (شرفنامه ٔ منیری ). مأخوذ از عربی دأو. دأی .فریفتن . (تاج المصادر بیهقی ) (زوزنی ). فریب . (حاشیه ٔ مثنوی ) : پای گاو اندر میان آری ز داو رو ندوزد حق بر اسبی شاخ گاو. مولوی . رجوع به دأو شود.
داو. [ وِن ] (ع ص ) لبن ٌ داو؛ شیر سربسته . ◄ طعام ٌ داو؛ طعام بسیار. (منتهی الارب ).
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه