داوری ساختن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
داوری ساختن . [ وَ ت َ ](مص مرکب ) نزاع و جنگ و جدال بپا کردن : بگاه جوانی و گندآوری یکی بیهده ساختم داوری . فردوسی . نهفته نشد تیغ اسکندری چه سازی بما بر چنین داوری . فردوسی . به سر چاره ها سازی و داوری بری رنج تا گنج گردآوری . اسدی . وز این بیهده داوری ساختن زمانی برآسودی از تاختن . نظامی . ◄ چاره ساختن . تدبیر کردن : دو دستت ببندم برم نزد شاه بگویم کزو من ندیدم گناه بباشم به پیشش بخواهشگری بسازم ز هر گونه ای داوری . فردوسی .